وقتی آن مَرد مُرد...
در خوکدانی جهان ....پازولینی شاعر سینما چندی پیش گفته بودیم که چگونه کشته شد. چون لورکا در میان کاخهای اسطوره ای ایتالیا به دست دو جوان..قول انتشار عکس از ما بود که فراموشی های عمدی و غیر عمدی رفت.خودتان قضاوت کنید این شایسته مردی است که سینما را شعر می پنداشت...
![]()
![]()
واقعا دردناکه...این شیوه نقد که با ما شاید غریبه نیست...
بابک..جلیلوند
اردیبهشت نامه...
باران بی غمی است زندگانی تو...
من به این تنهایی هزار طوفان خو کرده ام...
فقط بدان در انتظارم در انتظار آن نهنگ...که بیایم...و بیایم
این کتاب رو بخونید... هالیوود چارلز بوکفسکی

زندگی کافه ایی و شلختگی در روابط بوکفسکی شاعر همیشه مثال بوده. نوعی از فرهنگ چند ده پیش آمریکلیی رو تو خودش همواره نشانه گذاری کرده...این کتاب بیشتر برای علاقه مندان گودار و لینچ و ترفو انگار نوشته شده...بوکفسکی به نوعی یکی از کالتهای امریکاست که در موردش فیلم هم ساخته شده بوکفسکی بیشتر از اونکه رمان نویس باشه یه شاعر از نوع شاید بیت ها باشه....بیشتر شخصیت جنجال برانگیزی داشت و حس نفرتی که از همینگوی داشت اون رو سر زبونها اذداخت.خوندن این کتاب از این جهت خوبه که شخصیت ها داغون و ولنگارند و کتاب راحتی هم هست البته تو ترجمه گویا بخشی از کتاب سانسور شده...
این فیلم رو قبل مرگ حتما ببینید...پرواز بر آشیانه فاخته...یا دیوانه ای از قفس پرید... میلوش فورمن

مردی خود را به دیوانگی میزند تا به تیمارستان برود و از آنجا فرار کند...همین ماجرای خطی و ساده با چنان ظرافت مثال زدنی لایه های عمیق ترکیب بندی شده که یکی از نمونه های اولیه عالی سینما د ر مورده دیوانه خانه به تصویر کشیده شده است.
جامعه نمی تواند این مردان را کنترل کند و نیازهای آن ها را درک کند پس آنها به دیوانه خانه سپرده تا کنترل و سرکوب شوند...بیشتر شبیه نگاهی فوکو وار است این فیلم...
بازی زیبای جک نیکلسون در این فیلم مثال زدنی است البته انتخاب همه بازیگرهای این فیلم یکی از بیاد ماندی ترین گروهای بازیگری را گرد هم دراورده است...این فیلم را در ایران با عنوان دیوانه ای از فقس پرید می شناسند که عجیب به این فیلم میخورد اما نام اصلی فیلم که بر اساس رمانش می باشد پرواز بر آشیانه فاخته ...
این مرد بزرگ رو قبل مرگ و بعد مرگ حتما بشناسید. مارک نافلر
در محله های فقیر نشین امریکا به دنیا آمد...با گیتاری شکسته و داغون از طریق رادیو شروع به نواختن کرد...هیچ وقت گیتار رو با پیک نزد چون اصلا نمیدانست همچین چیزی هم هست وقتی که فهمید دیر شده بود انگشتان سحر آمیزش با گیتار یکی شده بود...مارک نافلر گزاف نیست بگوییم یکی از نوابغ عرصه موسیقی است با طنین عجیب گیتارش و ان صدای گرفته و شعرهای ضد جنگش..نافلر رو با دایر استریتز Dire Straits می شناسند...حتما صدا و گیتار این مرد رو گوش بدید بیش ار حد عالی اگر خیلی علاقه مندش شدید نافلر با باب دیلن چند تایی کیلیپ عالی هم داره...
با سپاس..بابک
تشکر از امیر گردو..

بی باران و بی تو من به سر شدم...بی نگاه کاج و آن کلاغ سرد صبح های اردیبهشت من به سر شدم...
من بی تو... تو بی من از این راه طولانی بی مقصد از کجا تا کجا؟ من باز بی تو به سر شدم...
ای نگاه ابدی ای عسل واژه حال من حال بی توست چگونه می توانی بدانی و باز بخواهی که من بی تو به سر شوم.
من به قتل گاه خود میرم و باز زاده میشوم تا باز بی تو... من بی تو به سر شوم....
این فیلم رو قبل مرگ و بعد حتما ببیند... محله چینی ها

این فیلم پولانسکی که یکی از بهترین نئو نوارهای تاریخ سینماست در مورد این فیلم هم مقاله زیاد هست زیاد میشه دربار ش گفت همه چیه فیلم عالیه موسیقیش فیلم نامه بازی بیاد ماندنی جک نیکلسون و استاد دهه های قبل تر سینمای نوار جان هیستون بزرگ که در نقش نوا اینجا نقش آفرینی می کند...
گارگاهی مغرور و خوش چهره که قبل ترها پلیس بوده به علت در گیر شدنش با پرونده و مرگ زنی که باید کمکش میکرده از مخمصه بیرون بیاد اما باعث مرگش شده تو محله چینی ها... از پلیس بودن کناره گیری میکنه و کارگاه خصوصی میشه...که دوباره تاریخ براش تکرار میشه اما اینبار خیلی پیچیده تر...یکی از نکته های زیرین فیلم مثله آب و درگیری مقامات و سرمایداری تو این پرونده است که از نکته های کلیدی فیلم محسوب میشه...این فیلم رو قبل و مرگ حتما ببینید...چون جهان فعلی ما دقیقا مثل محله چینی هاست.
با تشکر از گردو ....
اینک...
یک بار زنی در ته فنجان قهوه ایی همه زندگی ام را گفت...
که من در سه و ربع کم بعد از ظهر ماه اردیبهشت روزه هجدهم...خواهم فهمید آنچه را که هنوز نشنیدم...
کاش مدادی رنگی هدیه بگریم تا این خط مرده شعر را رنگ کنم...
دم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه میشود... بی آنکه بداند حلقه آتش را در خواب دیده است...عقرب عاشق
بابک جلیلوند....18 اردیبهشت
اردیبهشت دیگر...

یک کتاب و دو خط شعر این همه آن چیزی است که من از برم...
یک ساز بی اسم و سیم زنگ زده بر دست این همه هنری است که من دارم...
میدانی وقتی تنهایم شاید گاهی وقت دیدن کاجها لبخندی بزنم دست باز کنم و چرخی به دوره اتاقی که اتاقنفس های تو است رقصی کوتاه اما جانانه کنم...قول داده بودم وقتی رفتی زیاد نمانم یک پاکت بی تمبر و یک تپانچه بر شقیقه یک خط شعر بی معنی اخرین نطق شاعر مرده همه هستی من بعد تو باشد...روح امسیاه... ماندم چون شیطان در تاریکی با لبخندی بی لب با صدای خش خش صفحه گرامی از ته چاه فقط برای یک بار دیدنت هی میخواند که شاید...شاید...تو باز آیی...
این کتاب را قبل مرگ و بعد مرگ حتما بخوانید...قصر ...کافکا
مردی وارد دهکدهی میشود...دعوت شده است...برای مسّاحی او غریبه است در میان دیگران.او خواستار رفتن به قصر است نامه نگاری میکند سعی می کند پنهانی وارد انجا شود..رئیس را ببینید اما هر لحظه ای که تلاش می کند برای راه یافتن به قصر همه چه شکل عجیبی به خود می گیرد...
این کتاب بی پایان کافکا است کافکایی که به قول ویل دورانت پیامبر عصر ماست...جهان کافکا خوانشی دقیق میخواهد.این کتابی است برای هیچ کس...همه کس لطفا قبل مرگ و بعد مرگ کتاب را بخوانید...
این موسیقی رو قبل مرگ و بعد مرگ گوش بدید... کاش تو اینجا بودی... از پینک فلوید
این آلبوم شاهکار تاریخ موسیقی است که اعضای گروه پینک فلوید برای دوست از دست رفته از ذهن خود سید برت بزرگ میسازند...قطعات این آلبوم هرکدام یادی ار سید برت است...که در سال 1975 به بازار موسیقی آمد...یکی از حوادث کناری این البوم حضور خود سید برت در استودیو می باشد سر قطعه ای کاش تو اینجا بودی که اعضای گروه سید را به سختی باز می شناسند...سید به انها که در حال تمرین برای درآوردن آهنگ بودن می گویید همین خوب است...از انجا خارج میشود به مدت یک روز راه میرود...
این البوم موسیقی در ملودی و قطع سازی شاهکاری بی مانند است...
تدریس گیتار...پاپ اسپانیش و فلامنکو...

تدریس گیتار فلامنکو...توسط احمد امینی از هنرجویان استاد بزرگ خوان مارتین
پاپ اسپانیش...توسط بابک جلیلوند
شماره تماس آقای امینی09351174783
بابک جلیلوند...09378799506
baabakjalilvand@yahoo.com
اردیبهشت خوانی های من...بی تو
خانه ام پر شده از عکس دخترکانی که همه نام پدر به زبان دارند و لحظه را که باید من میشنیدم تا ابد صامت خیره به اتاقی که من زنده ترین عکس دنیا هستم خیره اند.کاش زبان ابری پر عسلی که تو به زنبورها نشان دادی شعری شود از آن من خسته ترین شاعره بی نام و نشان...
هیچ میدانی زندگی کوتاه است و خلوت و زنده کش...کاش کسی به تو هیچ نگوید نگوید که آن اسبان تیز پای پشت حصار روزی به سادگی رویش یک سیب میمیرند...میدانی من را هیچ وقت نخواهی دید و باز خیره در عکسی که به فاصله یک مو با لبانم فاصله دارد آرام نشسته ایی.من که بخشیدم و حراج کردم همه تپش های قلبی که سیاه بود اما برای تو آبی ترینها را نواخت...
بابک جلیلوند...
روز جهانی کارگره...نمیدونم چی بگم این شعر برشت برام جالب اومد...
با گچ بر دیوار نوشته شده آنها جنگ طلب هستند
و آنکه این را نوشته خود اکنون در میدان جنگ از پای در آمده است.

![]()
از آنجایی که هر موقع اسم کارگر میاید ناخودآگاه چهره مارکس به ذهن می نشیند...یادش گرامی باد...به قولی یاد کارگری که فیلسوف بود...

![]()
این فیلم رو حتما ببیند...
احمق ها...کارگردان فون تریه یک دسته جوان دختر وپسر در رستوارنی نشسته اند در نگاه اول دچار مشکلات جسمس ذهنی اند به نوعی سندورمی هستند غذا را که میخورند به بیرون میایند و کلی میخندند زنی در رستوران ماجرا را می بیند از او دعوت می کنند به آنها به پیوندد. او می پذیرد...این گروه برای به سخره گرفتن طبقه حاکم و بورژوازی دست به این اعمال می زنند تا همه قرارداده ها طبقه حاکم را به سخره بگریند...قواعدی که خود تعیین کردن برای ورود به این نگرش بر روی خود عصر سو میگذارد و به نوعی کم میآورند همه به پوچی و اختلاف میرسند تا اینکه در یکی از سکانسها دیدنی فیلم زنی که در سکوت به گروه پیوسته بود بیشتر نظاره گر دست به عمل میزند ورق بر میگردد... فیلم به صورت دوربین روی دست روایت می شود تا شکل مستند خود را حفظ کند. اگر زیاد اهل سینما نباشید بدون شک فکر می کنید فیلم مستند می بینید...این فیلم یکی از تجربه های کم خرج عالی سینمای فون تریه است و وابستگی فیلم به دگما کاملا مشهود است. این کتاب رو حتما قبل مرگ و بعد مرگ بخوانید...
در انتظارگودو...بکت دو مرد زیره درخت ایستاده اند در سکوت به حرف می ایند از هویج تا خود کشی با بند تنبان...می گویند دو نفر دیگر هم می آیند گفتگو همینطور ادامه پیدا می کند.انها منتظرند کسی بیاید کسی که نامش گودو است....می اید یا نه انها ایستاده اند.در جهانی که انگار بمی اتمی همه چی را از بین برده.زیره درختی... این اثر بکت را خیلی ها تولد تئاتر مدرن میدانند که همه چی را زیر و رو کرد.به قول الواز دو مرد زیره درخت جویس و بکت هستند در حال گفتگو...و گودو کسی نیست جز همان دوچرخه سوار ی که بکت به صورت اتفاقی در مسابقه ای در فرانسه او را دید بی آنکه با حرفی بزند...نام دوچرخه سوار گودو بود...کتاب تجربه نابی از اثری عجیب است که به طرز ابلهانه ای در ایران تبدیل به یک برند مثل شلوار یا کت حتی نوعی مشروب شده تا نمایشنامه ای خواندنی.... باز اردیبهشت آمد و من گم شدم... خانه ام ابری بود در ماه اردیبهشت...تا تو امدی با همه چمدانت با آن تنهایی که در جیبت پنهان بود...وآن لب سرخ سرخ سرخ...انقدر سرخ که اتاق آبی ام سرخ شد از حجم لطیف نگاهت موقع بستن پنجره ای که تنها به دست من باز میشد.سرنوشت همین است که تو هستی من هستم...تو میروی من میمانم در اردیبهشتی که تنهاست تنها مثل من...خانه ام ابری داشت قبل از انکه تو بیایی...بابک جلیلوند
احمق ها...کارگردان فون تریه

![]()
یک دسته جوان دختر وپسر در رستوارنی نشسته اند در نگاه اول دچار مشکلات جسمس ذهنی اند به نوعی سندورمی هستند غذا را که میخورند به بیرون میایند و کلی میخندند زنی در رستوران ماجرا را می بیند از او دعوت می کنند به آنها به پیوندد. او می پذیرد...این گروه برای به سخره گرفتن طبقه حاکم و بورژوازی دست به این اعمال می زنند تا همه قرارداده ها طبقه حاکم را به سخره بگریند...قواعدی که خود تعیین کردن برای ورود به این نگرش بر روی خود عصر سو میگذارد و به نوعی کم میآورند همه به پوچی و اختلاف میرسند تا اینکه در یکی از سکانسها دیدنی فیلم زنی که در سکوت به گروه پیوسته بود بیشتر نظاره گر دست به عمل میزند ورق بر میگردد...
فیلم به صورت دوربین روی دست روایت می شود تا شکل مستند خود را حفظ کند. اگر زیاد اهل سینما نباشید بدون شک فکر می کنید فیلم مستند می بینید...این فیلم یکی از تجربه های کم خرج عالی سینمای فون تریه است و وابستگی فیلم به دگما کاملا مشهود است.
این کتاب رو حتما قبل مرگ و بعد مرگ بخوانید...
در انتظارگودو...بکت

دو مرد زیره درخت ایستاده اند در سکوت به حرف می ایند از هویج تا خود کشی با بند تنبان...می گویند دو نفر دیگر هم می آیند گفتگو همینطور ادامه پیدا می کند.انها منتظرند کسی بیاید کسی که نامش گودو است....می اید یا نه انها ایستاده اند.در جهانی که انگار بمی اتمی همه چی را از بین برده.زیره درختی...
این اثر بکت را خیلی ها تولد تئاتر مدرن میدانند که همه چی را زیر و رو کرد.به قول الواز دو مرد زیره درخت جویس و بکت هستند در حال گفتگو...و گودو کسی نیست جز همان دوچرخه سوار ی که بکت به صورت اتفاقی در مسابقه ای در فرانسه او را دید بی آنکه با حرفی بزند...نام دوچرخه سوار گودو بود...کتاب تجربه نابی از اثری عجیب است که به طرز ابلهانه ای در ایران تبدیل به یک برند مثل شلوار یا کت حتی نوعی مشروب شده تا نمایشنامه ای خواندنی....
باز اردیبهشت آمد و من گم شدم...
![]()

خانه ام ابری بود در ماه اردیبهشت...تا تو امدی با همه چمدانت با آن تنهایی که در جیبت پنهان بود...وآن لب سرخ سرخ سرخ...انقدر سرخ که اتاق آبی ام سرخ شد از حجم لطیف نگاهت موقع بستن پنجره ای که تنها به دست من باز میشد.سرنوشت همین است که تو هستی من هستم...تو میروی من میمانم در اردیبهشتی که تنهاست تنها مثل من...خانه ام ابری داشت قبل از انکه تو بیایی...بابک جلیلوند
این داستانی مجازیست...
بدرود... مازندارن

![]()
فیلم مستند بدرود مازندران به کارگردانی نرگس امینی دیشب در سالن فرهنگ سرای برای تعدادی محدود از دوستان پخش شد که مورد استقبال قرار گرفت...این فیلم تجربی که به همکاری آقای اشکان میر و آقای محمود سرنامی با نریشن مستقیم بابک جلیلوند ساخت شده ...بیشتر جنبه گزارشی دارد
فیلم بی اعتنا به ساختار درام ترکیبی کلاژ گونه دارد...که به کمک تصاویر مستند و عکس و نوشته خود را بیان می کند. که از همان لحظه ابتدایی تجربی بودن خود را اعلام می کند...داستان فیلم در تهران اتفاق می افتد و صحنه هایی هم مازندارن را به تصویر می کشد که فردی را سوژه خود قرار داده که به نوعی نوع کیسه محلی و بومی محسوب میشود که مدام در پی انکار هویتی و قومی خویش است و با سرمایه که مازاد توسعه بی توسعی گی است سعی بر انجام کاری دارد...که در اخر مخاطب با شگفتی در مییابد در همین چند کیلومتری پایتخت در راستای عنوان فرهنگ گاه چه وقایعی هولناکی شکل میگیرد...لازم به ذکر است این فیلم با مجوزی که دریافت می کند به زودی در فضای مجازی یا شبکه ای پخش میشود...تصویر بالا تصویر شروع فیلم است با این نریشن...
.قرار نبود اینجوری بشه من چرا جلوی دوربینم...
هیچی نگو هر شب میای اینجا میگی من خودم نیستم آقامم ...از لودگی ها خسته شدم...
سکوت سکوت چقدر میگریی خفه شی برگردی شهرت...موسیقی..تیتراژ
سپاس
این کتاب رو قبل مرگ و بعد مرگ حتما بخوانید...
شازده کوچولو
نوشته انتوان دوسن تگزوپری

همه چی با یه نقاشی شروع میشه یک مرد یک هواپیما...و کسی که مال همه جا و هیچ جا نیست.شازده کوچولو کتابی سخت خون نیست متن کتاب بیشتر مثل جادو میمونه که در هر شرایط سنی قابل خوندنه...یکی از توصیح های روانپزشکان برای آرامش فکر وخیال تحمل حقیقتهای تلخ زندگی خوندن این کتاب. البته خیلی کمتر در ایران دکترای روانپزشک به این کتاب اشاره می کنند چون اکثرا دکترها اهل مطالعه نیستند...شازده کوچولو رو می تونید با ترجمه استاد احمد شاملو تهیه کنید...کسایی که توان خوندن کتاب رو ندارند به هر دلیلی استاد احمد شاملو این کتاب رو به فایل یا نوار صوتی تبدیل کردند که صدای احمد آقالو یادش گرامی باد هم هست هم موسیقی خوبی داره هم صدای خود استاد هم گوش شما رو نوازش می کنه...لطفا قبل مرگ این اثر بی نظیر رو بخونید..طبقه دوم
این موسیقی رو حتما گوش کنید...
سلانه...استاد حسین علیزاده

در کنار موسیقی های مد شده امروزی ترنس دی جی متال....و....واین از خود بیگانگی فرهنگی هنری ایرانی که ما خودمان به طرز عجیبی به این بازار آشفته رونق بی دانشی و شناختی میریزم.چقدر می توان خوشحال بود کسانی هستند که دست به ساخت و پژوهش در زمینه فرهنگی هنری به دون در نظر گرفتن کاربرد ایدولوژیک و تحقیقی چاپلوسانه دست میزنند...آلبوم سلانه یا بهتر بگویم ساز سلانه ماه عسل همچین نگرشی است اثری فرهنگی هنری در راستای اعتلای موسیقی ایرانی که به طرز غریبی هنوز غریب است و مورد هجوم و ثبت سازهای ما به دست اعراب و این اواخر ترکها ست((اشاره به تار و بربط))...می باشد..
این البوم در بهار 82 به بازار موسیقی آمد...که خود استاد مبدا سازو نوازنده اثر هستند.صدای سلانه به گمان من پزوهنده در اول راه یاد آور نوعی از موسیقی ذن است که در دستگاه های ایرانی به رقص و پایکوبی و سکوت شکل میگیرد... این قطعات به طرز عجیبی برای خلوت ساخته شده به شدت حساس از محیط پر اشوب امروز ما است امید وارم با برخورد با این قطعات مانند یک موجود زنده و ظریف نگاه کنید...
در اخر گفتن از این آلبوم وقتی میسر می شود که شما مخاطب گوش داده نظر خود را برای ما ارسال کنید...
بابک..
این کتاب رو قبل مرگ و بعد مرگ حتما بخوانید... شازده کوچولو
نوشته انتوان دوسن تگزوپری
همه چی با یه نقاشی شروع میشه یک مرد یک هواپیما...و کسی که مال همه جا وهیچ جا نیست.شازده کوچولو کتابی سخت خون نیست متن کتاب بیشتر مثل جادو میمونه که در هر شرایط سنی قابل خوندنه...یکی از توصیح های روانپزشکان برای آرامش فکر وخیال تحمل حقیقتهای تلخ زندگی خوندن این کتاب. البته خیلی کمتر در ایران دکترای روانپزشک به این کتاب اشاره می کنند چون اکثرا دکترها اهل مطالعه نیستند...شازده کوچولو رو می تونید با ترجمه استاد احمد شاملو تهیه کنید...کسایی که توان خوندن کتاب رو ندارند به هر دلیلی استاد احمد شاملو این کتاب رو به فایل یا نوار صوتی تبدیل کردند که صدای احمد آقالو یادش گرامی باد هم هست هم موسیقی خوبی داره هم صدای خود استاد هم گوش شما رو نوازش می کنه...لطفا قبل مرگ این اثر بی نظیر رو بخونید..طبقه دوم
این فیلم را قبل مرگ ببیند... نوستالژیا
شاعری دور از موطن خود...به همراه زنی زیبا... یکی غریب دور از زادگاه و وفادار به همسر و در پی معانی روحش...دیگری گمشده و بیگانه از خود...در پی تصاحب جسم...روایت کند تارکفسکی مثال زدنی ست در این فیلم جهان توسط روشن کردن شمعی در حوضچه ای در گوشه ای از این دنیا قرار است نجات پیدا کند...این یک فیلم علمی تخیلی نیست...لحظه ای است که تارکفسکی بار دیگر از طریق سینما شعر می گوید...کارگردانی که فیلمهایش را در آوارگی دور از وطن خود ساخت...مانند قهرمان فیلم که دور از وطن خود شعرش را می گوید در خاکی غریب جان میدهد... بی شک اگر در سینما به دنبال مفهومی عمیق و معنا دار هستید این فیلم تصاویر مناسبی برای تخیلی که به دنبال تفکر فلسفی است فراهم می کند...
من گرگ خیال بافی هستم...احتمال بزودی با انگیزهای جدید وب رو سامان میدم...بابک
به علت افسرده گی سال جدید معرفی کتاب یا موسیقی یا شعری به حالت ثانویه در میاید...البته در صورت خوشحال کردن مخاطب مجازی ممکن است عکس اتانازی بنده در یخچال با ابروی یخ زده و سیگاری له شده به صورت رایگان در وبلاگ منتشر شود... سپاس الکی از خواننده الکی بابک جلیلوند....
قبل از صدا...
در دفترش خوانده بودم که میرود به تن هایی طبقه ها رو طی خواهد کرد. بی من در کوچه قرار میگرد تا لحظه ای که پاکت سیگاری جدیدی بخرد... به من فکر خواهد کرد بعد آن پاکت من هم فرا موش خواهم شد...به دم پنجره میروم لباس چرک شده از شب... باید بشویمش خیره به پایین م درب کوچه باز نمی شود بین طبقه سوم و دوم مانده است لحظه با سکته های پی در پی میروند و درب کوچه باز نمی شود. نگران میشوم شاید پله شکسته باعث سقوطش شده باشد امیدوارم اینگونه باشد.به این اجبار می ماند شبی دیگر را حتی با درد اما میماند.در طبقه چهارم میشنوم صدای درب کوچه را او میدانست که من از بالا در راس پنجره چون خدایی سنگی منتظرم به کوچه میرسم پایم پیچ خرده در راهرور بر روی همان پله... دیر رسیدم... از کوچه خارج شده چون کاپشن ابی اش دیگر پیدا نیست...به حتم سیگار را خریده تا همین شب تا بیست نخ.... من تمام تمام میشوم...
بعد از صدا...
میانه آبکش تلفن صدایش آمد...به گمانم با سه دندان شایدم پنچ به حتم اولین سیب زندگیش را هفت روزه پیش خورده است...نفس کشید صدایش کردم چشمانم شروع کردن به درست کردن حلقه های خیس...به مادرش نگاه کرد مادر به لبش اشاره...میانه الو فرانسوی من نفس ماهی وار با طعم سیب او ناگهان شعری متولد شد...شادی شیرن بابک...
و من پیر ترین شعر کهن شدم....
بابک.ج
تو را آمین گویم گر فراموشت شوم...
فقط قبل گفتن بگو پدر...
هر آنچه که امین گو بود سوخت و رفت.آن تکه برگی که پشت پرده قرمز اتاق پنهان بود و تو آرام و بی صدا خیسش میکردی دیروز در فراموش ترین لحظه غروب دود گرفته... بی ریشه ای در بستر غنچه اش جان داد و مرد...
نگاه کردن به بسترش برایم دشوار شد همه هستی گل پشت پرده به صورتم چسبید نفسم بند آمد همه خیال زندگی درونم خشکید فقط برای یک لحظه از درک بی آبی در فراموشی خانه ایی که روح ها سیگار میکشند صاحب خانه وحشتی است برای آنها چه خیال هذیان واری...
هر انچه که امین گو بود خشکید. برگ... قلم... سیگارم... با عطر همه فراموشی ها که نمیدانم هرچه پک زدم تو به یادم آمدی من از یاد خود رفتم...مرثیه عاشقانه ای خواهم شد اگر تاب بیاورم اما گل واژه نازم ...نانی که دست آن مرد بود به بهای یک عروسک برای دخترش تمام شد... آن زن زیر چادرسیاهش سیب های له شده را به خانه میبرد...دیشب اطراف همان ساعتی که لورکایم خوابهای رنگی میدید مرد همسایه چاقو به رگش زد تا حراج کند زتدگیش را درساعت پنج بعد از ظهر...راستی اینجا عید است یعنی بهار فصل نگاه و بوها... میدانم خنده دارم هنگام بوها و رنگها اما تو را امین گویم اگر فراموشم کنی چون این عینک مشکی من پیرتر شده و حساب آن عشق جوانی در سیب له شده دهان آن کودک چشم مشکی به فراموشی یک امین تو دل سپرده...
بابک جلیلوند
نامه برای او که برای آغوش من ساخته شده....
لب هایم خشک شده چشمانم سفید است.چون ابری خیره به کوهی در حال خمیازه.به گمانم در پرادزش یک خیالم... روزی از روزها از این در خیال باید بجهم به بیرون به سمت پنجره...پنجره رو در روی نمیدانم هاست.اما انقدر ابی شده ام که نمیدانم آنکه باید بدود منم یا او. میمانم بی پرشی در جهان تنها با دخترم که از من تنها تر است.میدانم در خیالیم هر دو ...من برایش نقاشی ها یش را پاره میکنم.هر روز تا باز گردد با طرحی جدید پیش من. با سیگاری روشن و کبریت های خاموش و سرد در تابوت کاغذی خویش. در تاریکی اتاق دست به صورتم می کشد اشک حلق آویز میشود.می ماند تاکرکرس های پارچه ای برای بردنش سر برسند. کافیست دست به جیب ببرد.
کند نفس میکشد تا به من تحمیل کند بزرگ شدنش را می پذیرم پایش را می بوسم تکان نمی خورد در آغوشم جا میگرد. می داند کودکم است می داند چون درست به اندازه آغوش من ساخته شده.می خوابد در آغوشم بی اینکه سیگاری روشن کند.من آرام پنجره آبی را می بندم تا ابرهای خیره وا بماند از این خلوت بسته چشمها در خوابی پرآشوب... بابک.ج
این کتاب رو حتما بخوانید..
همنوایی شبانه ارکستر چوبها...
این کتاب برای آقای رضا قاسمی...در سال 80 به چاپ رسید.کتاب دیر به کتابخونه من رسید بیشتر بخاطر ترس از خوندن رمانهای ایرانی که همیشه به طرز عجیبی می تونند من رو عصبانی کنند.اولین چیزی که من رو نسبت به این رمان کنجکاو کرد اسم آقای قاسمی بود که بیشتر و قبل ترها این اسم رو پشت نوارهای کاست دیده بودم به عنوان نوازنده سه تار در کنار اساتید به نام ساز و آواز...این شروع کنجکاوی بود بعد تهیه کتاب با فاصله ای طولانی از چاپ اول...رمان آقای قاسمی رو من پیشنهاد میدم برای خوندن... طرح رمان کابوس وار و کمی تاریک یه تجربه خیلی خوب از بیگانه بودن در خود و بیرون از خود رو همراهش داره مخصوصا کسانی این تجربه رو در شهری که بهش تعلق ندارند سپری کرده باشند دلپذیر تر میکنه..رمان آقای قاسمی روونه و میشه حتی دوبار پشت سر هم خوند چون زیاد با کلمات باری نکرده و این اجازه به شما سریع داده میشه برای ورود به دنیای قصه...رمان ارکستر در سال 80 برنده بناید گلشیری شده تا اونجایی که من فهمیدم در فرانسه هم چاپ شده مورد استقبال قرار گرفته... رضا قاسمی تحصیلات تئاتر داره و چند نماشنامه هم نوشته...نوازنده خیلی خوبی در موسیقی ستنی در پرانتز واژه باید بگم نه ققط موسیقی سنتی بلکه موسیقی غربی رو به خوبی میشناسه...و اینکه متاسفانه مهاجرت کرده و سالهاست که در ایران نیستند...
نوای جنوب
سهیل نفیسی..نوای جنوب موسیقی خیلی خوبی داره. همیشه تصویری که از جنوب کشور ساخته شده مردمی همه خوشحال بی غم که دار حال زدن بربط و نی انبان هستند با ریتم های تند و سریع و یک عده هم در حال پایکوبی.نوای جنوب نفیسی چیزی دیگه میگه یک آرامش مرموز و دل مشغولی هایی که توش یه باد در حال زمزه های مداومه...مردی که داره میخونه غمگینه و منتظر هم این رو خوب میدونه هم به دیگران داره به زبان موسیقی خودش بیان میکنه...
نفیسی با یک گیتار دست به این کار زده با تکنیکهای خیلی خوب این ساز نه اینکه صرفا بر داره آکورد و ریتم رو با هم مخلوت کنه و اصواتی بی معنی تولید کنه.نفیسی با تکنیکهای گیتار کلاسیک حتی یک جاهایی به سمت نوازنده ها گیتار فدو هم میره با ریزه کاری های خیلی خوب.به نظر شخصی من نفیسی خیلی عالی این کار رو انجام داد بی هیچ تجمل و بریزو بپاشی که الان در موسیقی خیلی مد شده چیزی جز خراب کردن گوش کاری نمیکنه نفیسی رو من پیشنهاد میدم برای اینکه البومش صادقانه باهاتون برخورد میکنه
دو نامه برای دخترم...
باران خواب پرانم کرد...دست بردم به زلفش ...کنار زدم تا نور به اتاق بیاد... اما خیس شد... همه تشک امنیت کودکی ام...گریه میکرد با چشمانی بسته... لب به خنده داشت دست به پیشانی...ترسم از این بود که شعری که آن شب گفتم تلخ بوده شاید...نگاهم کرد دست به صورتم کشید... طفل شدم دوباره... شاعری صورت خیس... مسیح شدم در جلجتا خواب دیدم لنین را در پلهای ادوسا...شعری را در جیب چپم گفتم شعری برای مردم شعری که با هیس شروع و با ما تمام جهان میشد...بیدار شدم یا که تازه به خواب رفتم نمیدانم هنوز...او رفته است.من تنها ماندم در خانه... در اتاقی آبی... در شعر مردی که سیگارش آتش سیگار دیگری بود تن به تن خواب به خواب سیگار پشت سیگار که آب میرفت من کلمه میشدم در قلم مرد مو سپید.تنهای تنها جدا مانده از...
بابک
ترانهی آب دریا
دریا خندید
در دور دست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.
ــ تو چه میفروشی
دختر غمگین سینه عریان؟
ــ من آب دریاها را
میفروشم، آقا.
ــ پسر
سیاه، قاتی ِ خونت
چی داری؟
ــ آب دریاها را
دارم، آقا.
ــ این اشکهای
شور
از کجا میآید، مادر؟
ــ آب دریاها را من
گریه میکنم، آقا.
ــ دل من و
این تلخی بینهایت
سرچشمهاش کجاست؟
ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.
دریا خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.
شعر از لورکا ترجمه استاد شاملو
رستاک گروه آریان جدید در رخت و لباس سنتی...
گروهی جوان شادی که در حال زدن سازهای ایرانی هستند...خرم و شاد حس فرح بخشی است...مخصوصاً موسیقی که بارها شنیده شده. تمامی آهنگهای نوستالژی شده در ذهن عوام ناگهان در چند دقیقه توسط گروهی به گوش میرسد که شلوار جین و لباس های خوب به تن دارند و بی هیچ اخم مرسوم در اجراهای جدی این نوع سبک موسیقی به چشم برخورد می کنند همانند گروه سرود آریان اصواتی را به فضا پرتاپ می کنند که یا فاقد معنای خاصی است یا فاقد درکی برای معنا ...صرفا زیباست و فرح بخش برای لحظه ای...
گروهی که نمی توان فهمید که این همه شادابی را از کجا به ارث برده آنهم با وام گیری از موسیقی های فولک محلی که بارها شنیده شده یا توسط خود آن اهالی یا فارسی زبانان فرنگ رفته. چیزی نمانده جز نفسهایی که گویی به دستگاه اکسیژن وابسته است.در همه اجراها این نوع موسیقی با حال هوای قدیم که بارها اجرا شده یک چیز مشترک است نوعی ذوق زدگی در اجرا گویی چاه نفت پیدا کرده انددوباره دوباره می خوانند. مخصوصا کسانی که آنرا در حیطه شخصیتی شهری به نمایش میگذارند((شلوار جین و لباس گیاهی و موهایی ژل زده و سبیلهای روشن فکری و ..... که بیشتر نماینده حاشیه امنی هستند که دور از همه گرفتاریهای فولک واقعی تصمیم به اجرا در این شکل گرفته اند....
این موسیقی که با خود بیشتر دردی را همراه خود به گلوی آواز دارد در استودیو به آهن خوش رنگ در میاید توسط تکنیکهایی که از استادان خصوصی و ترمی یاد گرفته شده... این شکل اجرا نوعی مصرف را به نمایش میگذارند که گذراست مانند مینی بوسی که از تهران به شمال میرود چند روز می ماند عده ای از آن پیاده میشوند چند عکس و تعدادی کیسه زباله به جا میگذارند دوباره راهی میشنود به سمت تمدن. هر که از این سبک پیروی کند نامش را هنر اصیل میگزارند و خود را متمایز از موسیقی مد روز میداند...رستاک تولید کننده موسیقی است که فرضیه زندگی زیباست و شاد و فرح بخش است بیایید باز گردیم به روستاها را به اجرا میگذارد چه در پوستر تبلیغاتی و چه در موزیک ویدئو...به گمانم این نو تیپ از گروهها از فضا وارد عرصه تولید موسیقی تهران و ایران میشوند نه از اجتماع ای آگاهی دارند نه تاریخ.متاسفانه در این ده تا با امروز از این رفتار های بی بو بی خاصیت روز برزو بیشتر دیده میشود...تار و پشتی و گلیم...یک گلو آواز محلی.... اقتصاد و فرهنگ وبنفشه ها را...به گمانم این سطر در حال هایکو شدن است. سپاس
فیلم آرگو...فانتزی حماقت
این فیلم که ساخته بن افلک است دیگر سر زبانها افتاده چه در دولت چه عامه مردم چه روشنفکران و سینما روها...به شخصه هیچ کاری با تاریخی که فیلم روایت میکند ندارم اینکه دورغ است یا راست به نظر من مشکل اصلی فیلم کارگردانی بد فیلم است . قرار است فیلمی سیاسی را ببینیم که باز همان کلیشه همیشگی بر پرده نقش میبندد مردی تنها و منزوی اما سراسر هوش ذکاوت به کار دعوت میشود با کمی تردید میپذیرد ایده افسانه ای خود را به اجرا میگذارد بار دیگر امریکا یا حداقل نمایندگان کشور را نجات میدهد که در تقسیم بندی نجات یافتگان از از خانوم خانه دار کلیشه ای امریکایی تا روشنفکر رو مردی که ابزار تراکتور میفروشد به چشم میخورد...در آخرم که هواپیما بلند میشود و پلیس دست پا چلفتی به دنبال هواپیما راه می افتد... بیشتر شبیه فیلمهای طنز مل بروکس میماند تا درامی سیاسی تاریخی .باعث تاسف است که این فیلم جایزه اسکار را دریافت میکند و در کمال تعجب امانئل ریوا که بخشی از تاریخ سینما محسوب میشود حتی به صحنه دعوت نمی شود برای قدر دانی...در کل ایده ناظر این متن چیزی نیست جر اینکه آرگو مزخرف ترین فیلم تارخ اسکار است....
این متنها بی ویراستار است.
برای دخترم لورکا....
دخترم سیگار می کشد و من مورچه هایی را که بادامهای ریز شده را به گُرد خود گرفته و میبرند را میشمارم....بادام سومی تلخ است به مورچه می گویم ....دخترم میخندد برای لحظه ای سیگارنمیکشد...
به گلدانش آب میدهم نامش کُردانه است نام گلش...وقتی کوچک بود قبل آنکه با دودها ابرهای خانگی بسازد نامی را نپذیرفت....در آنجا بود همان لحظه من هم بی نام شدم...هر دو آبی نشینیم... من شعر می نویسم بر روی فیلترهای سیگار او.... او هم روز ها را درباره آهنگی بزرگ با من به سکوت می نشیند...شلوغ و پر صداست گوشهای ما... آنقدر که عرق سکوت مان ما را در آغوشدیوارها خواب میکند....
دیروز وقت افتادن غروب پشت برجکهای سیمانی... چشم اسبی را پیدا کرد.... به خانه آورد کنار من نشست .چشم اسب را در جیبم گذاشت...نگاهش کردم به لب نیامده دستان چندساله اش را روی لب هایم گذاشت... آرام به هیس صدای وجود داد... من تو مادر... همه اینجا نشسته ایم...سکوت کرد آنقدر که فردا شد...میدانستم سرنوشت من گم کردن چشم اسب است و نگاه کردن به قدمهایی که دور میشوند...
کاش دیروز بود همان روزی که ما حرفهای زیادی زدیم... من و او مادر...
بابک جلیلوند...
برای تو که در بازی بزرگان خیال پوش... پدرت قصه سازی تنها و بی کتاب شد...
میان گرانی های نان و عینک کسی دل به تو دارد...حق اش چیست...آخرین فحش انتزاعی الهام شده...یا تقدیر خواندن روزنامه های همه زرد از اسکناسهایی که بالا بال بالا میروند...صحبت از خندیدن از عشق تکه ای از یک شعر عاشقانه در این روزهای سرد اقتصادی بیشتر مضحک است تا حقیقت....
گروه queenیکی از بزرگترین گروهای موفق راک کلاسیک محسوب میشه.که بیشتر موفقیت ش رو برای فرد مریکوری داره که بدون استثنا توی همه آهنگ ها از پیانو استفاده میکرد و همیشه دست به مدولاسیون تو موسیقی که می ساخت میزد.که اگر کارهای مهم گروه رو بشنوید این تغییر گام و پیانویی که زیره گیتار لید نواخته میشه رو میشه احساس کرد.یکی از ترکها عالی این گروه موفق ترک زیبایBohemian Rhapsody
که شعر این کارو با ترجمه خیلی نسبی براتون میگذارم.حتما گوش بدید.
Queen - Bohemian Rhapsody
Is this the real life?
این یه زندگی واقعیه
Is this just fantasy?
یا فقط یه رویاست
Caught in a landslide
که در کوه پایه ای گرفتار
شده
No escape from reality
راهی برای فرار از حقیقت
وجود نداره
Open your eyes
چشمات رو باز کن
Look up to the skies
and see
به آسمون نگاه کن و ببین
I'm just a poor boy
(poor boy), I need no sympathy
که من فقط یه بچه بیچاره ای
هستم، که به همدردی نیاز دارم
Because I'm easy come,
easy go
چون من بادآورده ایم که باد
میبرتش
little high, little low
کمی کوتاه، کمی بلند
Anyway the wind blows,
doesn't really matter to me, to me
به هر حال باد میوزه، ولی
برام مهم نیست
Mama, just killed a man
مامان، من یک نفر رو کشتم
Put a gun against his
head
تفنگو گذاشتم دم کلش
Pulled my trigger, now
he's dead
ماشه رو کشیدم و حالا اون
مرده
Mama, life had just begun
مامان زندگیمون تازه شروع
شده
But now I've gone and
thrown it all away
اما الان من رفتم و همش رو
فراموش کردم
Mama, ooo
مامان
Didn't mean to make
you cry
نمیخوام به گریت بندازم
If I'm not back again
this time tomorrow
اگه دیگه اینبار، فردا
برنگشتم،
Carry on, carry on, as
if nothing really matters
ادامه بده، ادامه بده، که
انگار هی چیز مهم نیست
It's too late, my time has come
دیگه خیلی دیره، نوبت من هم
اومد
Sends shivers down my
spine
تیکه چوبایی وارد ستون
فقراتم شده
Body's aching all the
time
بدنم همش درد میکنه
Goodbye everybody - I've got to go
خداحافظ همگی، باید دیگه
برم
Gotta leave you all
behind and face the truth
باید ترکت کنم و با حقیقت
روبرو بشم
Mama, ooo - (anyway the wind blows)
مامان، به هر حال باد میوزد
I don't want to die
نمیخواستم بمیره
I sometimes wish I'd
never been born at all
گاهی آرزو می کردم که
هیچوقت بدنیا نمیومدم
I see a little silhouetto of a man
سایه کوچک مردی را می بینم
Scaramouche,
scaramouche, will you do the fandango?
اسکاراموچه، اسکاراموچه،
میشه تو فانداگو بازی کنی
Thunderbolts and
lightning - very very frightening me
Galileo, Galileo,
Galileo, Galileo,
Galileo Figaro - magnifico-o-o-o
I'm just a poor boy nobody loves me
من یه پسر بچه بدبختیم که
هیچکس دوسش نداره
He's just a poor boy from a poor family
اون یه یه پسر بدبخت از یه
خانواده فقیره
Spare him his life
from this monstrosity
از زندگیش مضایقه شده
از این شرارت
Easy come easy go - will you let me go
باد آورده رو باد می بره،
میشه بذاری برم
It's the LAW! No - we will not let you go - let him go
قانو اینه! نه! نمیذاریم تو
بری، بذارین بره
It's the LAW! We will
not let you go - let him go
قانو اینه! نمیذاریم تو
بری، بذارین بره
It's the LAW! We will
not let you go - let me go
قانو اینه! نمیذاریم تو
بری، بذارین بره
Will not let you go -
let me go (never)
نمیذاریم بری، بذارین برم،
هرگز
Never let you go - let
me go
نمیذاریم بری، بذارین برم
Never let me go – ooo
هیچوقت نذارین برم
No, no, no, no, no, no, no –
Oh mama mia, mama mia, mama mia let me go
Beelzebub has the devil put aside for me
بعلزبوب شیطان رو برام کنار
گذاشته
for me
برای من
for me
برای من
for me
برای من
So you think you can
stone me and spit in my eye?
خب فکر می کنی میتونی منو
سنگسار کنی و چشمام رو از حدقه بیرون بیارین
So you think you can love me and leave me to die?
خب فکر می کنین که میتونین
عاشق من باشین و منو تنها بذارین تا بمیرم
Oh baby - can't do
this to me baby
آه، عزیزم، نمیتونی این
کارو برام انجام بدی عزیزم
Just gotta get out - just gotta get right outta here
فقط میخوام بیم بیرون،
میخوام همین الان از اینجا بیام بیرون
Ooh yeah, ooh yeah
آه آره
Nothing really matters
هی چیز مهم نیست
Anyone can see
هرکی میتونه ببینه
Nothing really
matters, nothing really matters, to me
هیچ چیز واقعا مهم نیست،
واسم هیچ چیز مهم نیست
Anyway the wind
blows...
به هر حال باد میوزه
مافیای بی پدر خوانده کتاب...یا سیل کتاب خوان های بی مافیا
کتاب اتحادیه ی ابلهان نوشته جان کندی تول به طرز عجیبی فروشی خیلی خوبی داشت. که در لحظه ای احساسی و گل و بلبل به مذاق خوش میاید...کتاب با چاپ سوم تهیه میشود با قیمت بیست هزار تومان که محتوای کتاب خب خوب است. ارزش خواندن دارد اما کیفیت کتاب در حد کتابها افست است . که این کتاب پر فروش را مشکوک می کند به اینکه آیا واقعاً مافیای کتاب اینقدر نفوذ دارد که پشت یک کتاب چنان میرود که ظرف کمتر از ماه به چاپ سوم میرسد آن هم با کیفت بد...
مافیای کتاب صحبتی بود که سه سال پیش در خانه هنرمندان دوستی در جلسه به صاحب انتشارات چشمه مطرح کرد که حواشی بدی داشت که بی حضور کسی که سوال را مطرح کرده بود جلسه ای در کانون ادبیات با حضور گودرزی و رئیس چشمه انجام شد... که اخر جلسه همه خوشحال در صف چای ایستاده و خندان همه چی را فراموش کردن... اما حالا این سوال واقعاً برای من مطرح است که انتشارات به نگار همان چشمه سه سال پیش نیست با قدرت تبلیغات بالا و نفوذ بالای خود در اتاق خلوت هایی که ما بی خبریم حتی در توهم انزواع نشر چشمه؟؟؟؟...نمیدانم تبریک فروش بگویم که این کتاب گل سرسبد فضای مجازی فیس بوکی ها شده...یا تسلیت برای اینکه خیلی از شاهکارهای ادبی جهان در گوشه ای کتاب فروشی ها در حال خاک خوردن اند بی هیچ تبلیغی که علتهای مختلفی دراد شیوه پخش سنتی کتاب نداشتن تبلیغ و انجام ندادن تبیلغ برای صرف جویی در هزینه و و .....در آخر امیدوارم سطح کیفیت این کتاب بالا برود کمی به مخاطب و خواننده احترام گذاشته شود همه چی فقط سود به نگار نباشد...و یک امید دیگر کسی یا کسانی که کتاب را میخرند امید هست واقعاً بخوانند در خلوت اتاق خود نه در کافه و فضای های مجازی....
سپاس...
جدا مانده...
پشت گوشش اسبی دوان دوان میکرد. از من پنهان میکردش.تا دیدمش دانستم... بوی اسب اتاق را برداشته بود.دست به سویش بردم برای لمس چشمان خیره اش... به عقب رفت.کسی دیگر برای من عکس نیست لمس همه حقیقت من است.سیگاری اورد برای من به لب هایم گذاشت روشنش کرد به آرامی گفت بابا این اسب آخرین ارزوی من تا آخر عمرم باشد.دیگر هیچ نمی خواهم حتی آن عروسک چوبی را... خندیدم تلخ مثل مدادی بی نوک... دست به موهای مشکی اش کشیدم برق میزد بهتر از مادرش... صادق تر از هر شعری که تا به حال خوانده ام... گفتم من تازه من تازه اولین آرزوی تو را شنیدم...مرا بقل کرد و خوابید مانند همان عکسی که آخرین بار دیده بودم....
در مطلب قبل مبانی نظریه روانکاوی لکان را بصورت کلی گفتیم و در ادامه به مطالعه فیلم «بلوار مالهلند» دیوید لینچ بر اساس تئوری لکان می پردازیم هرجا که نیاز به توضیح بیشتر نسبت به مفاهیمی که به کار می رود شد آن را در ادامه توضیح خواهیم داد.
دیوید لینچ David Lynch کارگردان و فیلمساز شهیر آمریکایی و خالق آثار ؛بزرگراه گمشده،مخمل آبی، بلوار مالهلند،توئین پیکس:آتش با من گام بردار،دیون،دیوانه از ته دل و...می باشد که آثار او با عکس العمل های متفاوتی از ستایش تا مزمت مواجه بوده است اکنون بیش از بیست سال است که دیوید لینچ برای مخاطبان آمریکایی ،اروپایی و در واقع کل دنیا به ساختن فیلم می پردازد . او که به سینماگری مولف معروف است از سبک و سیاق اروپایی فیلم سازی پیروی می کند و گاه او را فیلم سازی پست مدرن می نامند که در نهایت جزء مشتی ابهامات برای مخاظبان چیزی به ارمغان نمی آورد.
تکنیک دیوید لینچ از کنار هم قرار دادن دو قلمرو متناقض یکدیگر که در عین حال به آنها اجازه تعددی به یکدیگر را نمی دهد تشکیل شده است. اسلاوی ژیژک ،کل هستی شناسی لینچ را مبتنی بر نا همخوانی میان واقعیت که از فاصله امن به آن نگریسته می شودو نزدیکی مطلق امر واقعی به ما می داند.در واقع شیوه پایه ای فیلم های لینچ حرکت از یک نمای ثابت از واقعیت به یک نمای نزدیک ناراحت کننده است که ذات نفرت انگیز لذت «ژوئیسانس» یعنی وجه برجسته زندگی خلل ناپذیر را نشان می دهد.
خلاصه ای از فیلم بلوار مالهلند:
فیلم با صحنه ی رقص چند جوان آغاز می شود ، که تصویر بازیگر نقش اول زن با قیافه ای خندان و راضی به شکلی که گویا مورد تشویق مخاطبان است همراه با یک زن و مرد سالمند به صورت محو و گنگ برتصویر ظاهر می شود .
صحنه ی بعدی با نشان دادن یک پتوی قرمز و یک کلوزآپ مات از آن ادامه میابد . نمای بعد حرکت یک لیموزین در جاده ای تاریک است که سرنشینان آن دو مرد و یک زن ((ریتا ، دایان، کاملیا))که در صندلی عقب نشسته است تشکیل شده ."نام اصلی زن کاملیا است که در جریان فیلم با دو نام دیگر خطاب می شود و کاملیا نامی است که ما در پایان به آن پی می بریم ."
ریتا با خارج شدن ماشین از مسیر اصلی به اعتراض پرداخته و با تهدید اسلحه راننده روبرو می گردد . که با رسیدن دو ماشین با سرنینان جوان و هیجان زده و تصادف آن با لیموزین ، از جاده خارج شد و مصدوم می گردد .
ریتا
در حالی که مصدوم شده است از مسیر میان جنگل وارد شهر شده و برای دیده نشدن توسط
عابرین به باغچه ی خانه ای ویلایی پناه برده و به خواب می رود.
صبح در حالی که صاحب خانه به گذاشتن وسایل خود داخل ماشین می پردازد ، کاملیا وارد
خانه می شود .
در صحنه ی بعد آمدن بازیگر نقش اول زن (( دایان ، بتی "که در ابتدا بتی
و در پایان دایان نام اصلی او مشخص می شود")) همراه با زن و مرد
سالمند به شهر "هالیوود" مشاهده می گردد. بتی به همان خانه ای که ریتا
در آن پناه گرفته بود وارد می شود .این خانه منزل عمه ی بتی است و او برای دادن
تست بازیگری به هالیوود آمده است . مدیریت خانه ها با همسایه روس (عمه) با نام کو
کو است .
ریتا در جریان تصادف حافظه ی خود را از دست داده است . بتی
سعی میکند به ریتا که حافظه اش را از دست داده است ، کمک کند تا هویتش را بدست
آورد.در یک صحنه ی دیگر حضور دو مرد در یک کافه را نشان می دهد که مرد جوان مدعی
دیدن این صحنه در رویا هایش است . او در خارج از کافه در حالی که مرد مسن او را
همراهی می کند با قیافه یی ترسناکی مواجه می شود و از هوش می رود .
در عین حال شاهد ماجرای کارگردانی به اسم "آدام کشر"
هستیم که از طرف سرمایه داران هالیوود برای انتخاب هنرپیشه نقش اول زن فیلمش تحت
فشار است. برادران "کاستیگ لیانی" با نشان دادن عکس دختری با نام
"کامیلا رودز" با موهای بلوند و گوشواره های مروارید (که این دختر را
دردو جای دیگر هم میبینیم،یکی هنگام تست گرفتن آدام کشر از او و دیگری در مهمانی
کامیلا در حال بوسه زدن بر لبان کامیلا ) به آدام کشر تاکید می کنند "
که این همان دختر است " ، آدام کشر از پذیرفتن این موضوع سرباز می زند و به
خانه خود میرود. در انجا باهمسرش که با یک مرد (که بعداً مشخص می شود استخردار
خانه اش بوده است) همبستر است.
در صحنه ی دیگری از فیلم همرمان با رد کردن پیشنهاد توسط کشر، شاهد دیدار یک آدم
کش با شخصی در دفتر کار هستیم که بر اساس تعریف های آدم کش متوجه حضور او در یکی
از ماشین های حاضر در سکانس اول در تصادف لیموزین می شویم .در این صحنه او پس از
کشتن آن شخص و دو نفر دیگر( به صورت اتفاقی) و برداشتن کتابی((به گفته ی مقتول
"تاریخ بشر در شماره تلفن ها")) از انجا خارج می شود "این بخش بعد
از دیدار مدیریت فیلم با پیرمردی معلول که هدایت گر اصلی هالیوود به نظر می آید
اتفاق افتاد."
این ادم کش را مادر دو صحنه ی دیگر خوهیم دید اول به دنبال دختری گمشده در گفتگو با زنی خیابانی در پشت کافه و بعد در ملاقات با بتی در همان کافه .
آدام کشر همان شب در ملاقاتش با کابوی بطور ضمنی تهدید به مرگ
میشود ، کابوی به اون میگوید "اگه کارت رو درست انجام بدی من رو یکبار میبینی
و اگر بد انجام بدی دو بار" ، که روز بعد آدام کشر بازیگرها را تست میکند و
برخلاف میلش "کامیلا"را انتخاب میکند.
در ادامه شاهد تمرین متن تست بتی همراه با ریتا هستیم سپس بتی برای انجام تست اصلی
به محل قرار خود می رود . او بازی خوبی را انجام داده و پذیرفته می گردد و برای
دیدن تست بازیگری آدام کشر به استدیوی دیگری می رود که در اینجا بعد از رد و بدل
شدن نگاه هایی بین او و آدام کشر به سرعت از محل خارج می شود تا به دوست خود ریتا
برسد .در اینجاست که بازیگر زن((کاملیا رودز)) توسط آدام کشر تایید می شود .در کل
فیلم افرادی در تعقیب دختر گمشده ای هستند .
در صحنه های بعد بتی و ریتا به خانه کسی به اسم داین میروند (که
ریتا از اعماق ذهنش بعد از دیدن زن خدمتکار درهمان کافه ای که مرد جوان خواب آن را
دیده بود ،این اسم را بخاطر آورده است) .البته قبل از آن ، انها به خانه داین زنگ
می زنند که بتی به ریتا میگوید "خیلی عجیبه که به خودت زنگ بزنیم" ، در
جواب ریتا پاسخ میده "من مطمئن نیستم" و صدای آنطرف تلفن (داین) تاکید
می کند "It’s me" . بهر
حال انها وارد خانه داین می شوند و جسد فاسد شده ای را پیدا می کنند.
بتی با ریتا که در بازگشت از خانه ی دایان بسیار منقلب است و در حال بریدن موهای
خویش است کلاه گیس بلوند می دهد تا اورا از شکل واقعی خود در آورد .(در اینجا و
پنهان شدن ریتا در صندلی تاکسی متوجه آن می شویم که ان افراد در تعقیب ریتا می
باشند ).سپس بتی در تخت خوابشش با ریتا هم آغوشی می کند در
همان شب در حالی که ریتا در خواب صحبت می کرد نام سکوت (Silencio) را چندین بار برزبان آورد و خطاب به بتی از
او می خواهد به جایی بروند.
در ادامه انها به کلوپ "Silencio" میروند
. در این کلوپ نمایشی بر روی صحنه است مردی دائما تکرار می کند : "سکوت
،گروهی نیست ارکستری نیست ، این تماما نوار ضبط
شده است ولی هنوز صدای گروه را می شنویم ...." در این نمایش بازی ها و
آوازهایی هستیم ، که حتی بدون اجرا و توقف صدا در آن ادامه دارد . ریتا و بتی هر
دو متاثرهستند و گریه می کنند .لرزش بتی نشان دهنده ان است که وی رنج بیشتری نسبت
به ریتا متحمل میشود .
در همان سالن تئاتر بتی جعبه آبی را در کیفش پیدا می کند، جعبه ای که ریتا در
ابتدا کلید آن را د ر کیف داشت هنگامی که
دایان او را در خانه ی عمه ی خود دیده بود. درصحنه ی بعد در خانه قبل از باز کردن
جعبه بتی ناپدید شده و وقتی ریتا در جعبه را باز میکند بداخل جعبه کشیده میشود .
از این قسمت فیلم به بعد شاهد ماجراهایی هستیم که با چند فلش بک
همراه است.
دایان رو یتخت خواب خود در خانه ای که جنازه را در آن پیدا کرده بودند خوابیده است
همان جای جنازه و به همان صورت . کابوی در اتاق را باز می کند و میگوید :
"بلند شو کوچولوی خوشگل وقت بیدار شدنه "
همسایه به در خانه آمده و وسایلش را می خواهد .روی میز کلیدی آبی است .همان کلیدی که در کافه آدم کش به نشانه ی کشته شدن کاملیا به دایان نشان می دهد و در مقابل سفارشی که برای کشتن کاملیا دارد به دایان میگوید که بعد انجام کار این کلید را خواهی دید.
دایان سرخورده ازعشق کاملیا بار دیگر با ریتا این بار در خانه ی
خود با او در روی کاناپه هم آغوشی می کند که با ممانعت ریتا مواجه می شود . وبتی
به او می گوید :به خاطر اوست؟
در صحنه ای دیگرهنگام فیلمبرداری دایان شاهد معاشقه ی کاملیا و آدام کشر است این
صحنه در واقع به یاد دایان آمده و کاملیا را به خانه راه نمی دهد .
در ادامه شاهد خود ارضایی دایان هستسم و دعوت او توسط کاملیا به مهمانی آدام
کشر.در اینجاست که صحنه ی اول فیلم در جاده ی مالهالند تکرار می شود .اینبار دایان
سوار بر لیموزین است .در مهمانی مشخص می شود که دایان کیست و چه گونه با کامیلا آشنا شده
است.کامیلا عاشق کارگردانی است که دایان را به خانه اش دعوت کرده است . در اینجا
یکبار دیگر کابوی را می بینیم اما اینبار دایان او را دیده است
دریکی از سکانس های آخر فیلم ما شاهد اجیر کرن آدم کش توسط دایان برای کشتن کاملیا
هستیم و بعد از آن جعبه آبی در دست مرد وحشتناک پشت دیوار کافه است . که زن و مرد
سالمند همراه دایان در ابتدای فیلم به صورت آدمک های کوچک از جعبه درامده و از زیر
در خانه ی دایان در حالی او خیره بر کلید ابی روی میز گریه می کند وارد می شوند
.دایان با وحشت از آنها می گریزد و به سمت اتاق خواب رفته با اسلحه به صورت خود
شلیک می کند و به صورت همان جسد فاسد روی تخت می افتد.
در پایان تصویر مرد وحشتناک پشت کافه همراه با "بک راند " تصویر خندان
دایان وکاملیا نشان داده میشود.ودر نهایت زنی روی لژ تئاتر کلوپ" Silencio " نشسته و می گوید :"سکوت"
بررسی فیلم
فیلم بلوار مالهلند در دو بعد جریان دارد. بعدی که در توهمات و خیالات دایان است .کارگردان با "کوزآپ " اولیه از پتوی قرمز به بیننده این نشانه را می دهد که فیلم در امر خیلی شروع شده است و کلیه یاتفاقاتی که برای شخصیت "بتی" و "ریتا" در سکانس های فیلم اتفاق می افتد در حیث خیالی است .و سایر سکانس ها در دنیای واقعی و امر نمادین اتفاق می افتد.
فیلم بولوارمالهلند دیوید لینچ را می توانیم در دو بخش کلی تقسیم کنیم؛
1- امر خیالی 2-امرنمادین
فیلم در اصل با خیال و تصورات دایان شروع می شود ،زمانی که دایان
بجای خودش در لیموزین هنگام رفتن به مهمانی آدام کشر کاملیا را جایگزین می کند و
سناریو تصورات او به نحوی پیش می رود که کاملیا حتی در شناختن هویت خویش وابستگی
شدیدی به دایان دارد این همان مطلوب آرزومند دایان است ،آن «آرمان من» که دایان در
امر خیالی خویش می جوید.رابطه میان جفت شدن امر خیالی و امر نمادین یا بین من
آرمانی و آرمان من در فیلم لینچ را، ما می توانیم در دنیای واقعی و دنیای خیالی
دایان پیدا بکنیم. این یکی شدن دایان با تصویر مطلوب خود که در آن او به چشم خویش
دوست داشتنی به نظر می آید یکی شدن خیالی است . ویکی شدن نمادین ، یکی شدن با همان
جایگاهی است که دیگران از آن جا دایان را مشاهده می کنند و او از همان جایگاه خود
را می نگرد ، تا به چشم خویش دوست داشتنی وشایسته عشق کاملیا باشد.
در این فیلم دایان سعی می کند کاملیا
را هرچه بیشتر به خود شبیه کند (مانند انتخاب کلاه گیس بلوند برای او) این یکی شدن
با امر بیرونی ، و در صورت امکان شبیه کردن آرمان من به خودش است . مشخصه ی این
یکی شدن دایان با کاملیا نوعی شکست ، ضعف و گناه متعلق به دیگری بزرگ است . دیگری
ای که قوانین و راهکارهای اصلی را در جامعه ایفا می کند . در این فیلم کاملیا نقش
دیگری کوچک را برای دایان تعریف می کند . دیگری ای که نشانه ی از کلیت دیگری بزرگ
است .کلیتی که هالیوود و ستاره شدن در آن ساخته است .دایان سعی می کند با نامیدن
کاملیا به نام خود در تصوراتش او را به نحوی به یکی شدن خیالی با خود در آورد .
یکی شدن خیالی از یکی شدن و هویت یابی بر حسب علاقه و خواست نگاهی خاص در دیگری به
وجود می آید . هنگامی که دایان سوژه ی خودش را با تصویر کاملیا یکی می کند ، به یک
نمایش "هیستریک
" و روان پریش وسواسی دچار آمده است.
البته واضح است ، دایان این کارها را انجام می دهد تا خود را همچون ابژه ی میل
کاملیا عرضه کند.
"فانتزی"
دایان در ورطه ی میل دیگری (کاملیا)
شکل می گیرد . یکی از انطباق هویت های دایان با" آرمان من" او عاریه
دادن نامش ،رنگ موهایش خانه اش ، و در نهایت خودش به کاملیا شکل می گیرد.دایان در
مر خیالی با به دست اوردن" دیگری کوچک "
(کاملیا) در واقع می خواهد درامر
نمادین " دیگری بزرگ " که همان سوپر استار شدن در هالیوود است را تصاحب
کند.بنابراین عشق بتی به ریتا حسادت دایان به آدام کشر بر اساس به دست آوردن
کاملیا که همگی برخواسته از حیث خیالی دایان است چیزی نیست جز کسب امر سرکوب شده ی
خویش نیست.
در نهایت دایان سه مرحله را در کسب
مطلوب تمنای خود در امر خیالی طی میکند .اول به دست آوردن دیگری کوچک (عشق ریتا)
برای دست یابی به دیگری بزرگی چون سوپر استار شدن .و در نهایت سرکوب عقده ی اختگی
.اینجاست که می توان به پیوستگی "دال"ها و ارتباط معنایی بر اساس ایده ی
لکان و تقلیل "مدلول" دست یابیم
.
در صحنه ای که دایان کاملیا را برای
دیدن جسد خویش به خانه ی خود می برد ، برای دیدن عاقبت خود از چشم کاملیا است. در
واقع این صحنه تصور دایان از عکس العمل کاملیا بعد از مرگش است که از دیدن واکنش
او نسبت به صحنه ی مرگ خود به نوعی کیف ((ژوئیسانس)) دست میابد .
اما دیگری برای دایان در واقع می
تواند ورای یک چهره ی شدیدا زنانه باشد بلکه او نوعی یکی شدن پدران و مردانه را با
ابژه ی میل کاملیا (آدام کشر) به وجود می آورد
. دایان نقش زنانگی را ایفا می کند ،
اما در واقع در سطح نمادین او با نگاه پدرانه یکی می شود . نگاهی که کاملیا میل
دارد در برابرش دوست داشتنی گردد .
در فیلم بلوار مالهالند سه حلقه ی امر
نمادین ، امر خیالی و امر واقعی را
می توانیم در تعامل و ارتباط با هم
بیابیم .جعبه ی آبی در فیلم نشانه ی "حفره"
میباشد .جایی که امر خیالی و امر
نمادین با هم پیوند می خورند مانند صحنه ای که ریتا با کلید جعبه را باز می کند و
فیلم به دنیای واقعی باز می گردد.
تعدی های موجود
بر امر نمادین در فیلم برای نشان دادن
امر واقعی را می توان در صحنه های حضور مرد وحشتناک در پشت دیواریافت .
دایان به عنوان یک روان نژد هیستریک
خودش را همچون شخصی تجربه می کند که در حال ایفای یک نقش برای دیگری است . یکی شدن خیالی اش
همان بودن برای دیگری اوست .
دایان که بر اساس خصیصه های
"من" یا "le
moi " که برساخته ی امر خیالی اوست سعی در
بدست آوردن جایگاه از دست رفته ی خویش در دنیای واقعی و امر نمادین می کند . اما
چون این امر در نظم نمادین مقدور نیست او بالاجبار امر سرکوب شده ی خویش را در
دنیای خیالی خود می جوید.
در فیلم "من" دایان در دو
شق نمادین و خیالی به بیننده ارائه می گردد . در شکل خیالی خود به صورت
"نارسیسیم" یا خودشیفتگی و در بعد نمادین به صورت و شکل "حسادت ،
خود آزاری ، " و در نهایت امحا ی خویش به نمایش درمی آید .
در این می توان عشق را آنگونه که در
تئوری لکان صورت بندی شده است در بلوار مالهلند دریافت.یعنی بر اساس وجه یا صورت
فریبنده ی آن : دایان می کوشد با عرضه ی خود به کاملیا همچون ابژه ی میلش ، خلا
میل دیگری را پر کند . اینجا عشق و دوست داشتن تفسیری از میل کاملیا است .دایان می
خواهد خود را آنگونه نشان دهد که خلا کاملیا را بپوشاند .با دلیستگی وایثار نسیت
به او . بنابراین دایان با عرضه ی خودش به دیگری به منزله ی ابژه ای که
"فقدان " یا "جای خالی" را در دیگری پر می کند در واقع "فقدان " یا "جای خالی" خودش را پر می کند . این را
می توان در شکل نوار موبیوس لکان یافت
.
"نوار موبیوس " یکی از اشکال
توپولوژیکی است که لکان مورد بررسی و مطالعه قرار داده است و از آن به عنوان مدلی
برای تجسم «بازگشت امر سرکوب شده » استفاده کرده است این نوار موجب فروپاشی امر
طبیعی (نورمال) می شود .که بر اساس منطق هندسه ی فضایی این شکل دو وجه دارد اما در
واقع تنها یک وجه دارد ، در هر نقطه می توان دو وجه مختلف نوار را به آسانی از هم
تشخیص داد .اما وقتی کل نوار رادر نظر بگیریم ، دو وجه پیوسته و به دنبال هم است ،
در نتیجه تنها یک وجه داریم . با استفاده از این مفهوم ما می توانیم دو وجه تکه
تکه شده از دایان ، یک وجه بتی به صورت شخصی زیبا ،سرحال و پر تلاش و با اعتماد به
نفس بالا (امر خیالی)و خود دایان که شخصی غمگین ، ناراحت ، مستاصل و به هم ریخته
نشان می دهد را یافت و یا صورتی که دایان در خانه ی خویش خواستار هم آغوشی مجدد با
کاملیا است که هر دوی آنها در مهمانی آدام کشر (بتی خیالی و دایان ) نشان دهنده ی
یک شخص با یک وجه خصوصیت رفتاری،یعنی دایان مستاصل و شکست خورده هستند.
در این فیلم "کابوی" نشانه
ایست از دیگری بزرگ . دیگری ای که قوانین ، خواست ها و روند های امر نمادین را رقم
می زند . و در دنیای واقعی حضور دارد . همین دیگری بزرگ است که به "آدام
کشر" هشدار می دهد ، دایان را از خواب بیدار می کند و او را به امر نمادین
باز می گرداند و در نهایت در تثبیت نظم نمادین در مهمانی کشر ، چون فضای موجود
جاری می سازد . و همیشگی بودن خود را به اثبات می رساند
.
کلید دو شقه بودن فیلم را دیوید لینچ
در صحنه ی کافه و صحبت های دو مرد و در" کلوپ سکوت " و تئاتری که اجرا
شد ، به بیننده نشان می دهد و در هر دوی این صحنه ها چیزی فراتر از امر نمادین و
امر خیالی وجود دارد که بر این دو وجه محیط و تقدم و تاخر دارد . و آن چیزی نیست
به جز "امر واقعی". که آن را می توانیم بر اثر آسیب ها و ضایعات روانی
در یابیم :انجا که دایان به صورت یک بیمار روان پریش وسواسی با خیالات هجوم زن و
مرد سالمند مواجه شده و با اسلحه این شکاف ایجادشد بین امر نمادین و امر خیالی را
با کشتن خود پر می کند
.
منابع :
· هیوار سوزان/ مفاهیم کلیدی در مطالعات سینمایی / فتاح محمدی / زنجان/ نشر هزاره سوم / چاپ اول /1381
· موللی کرامت / مبانی روانکاوی / تهران / نشر نی / چاپ دوم / 1384
· ناتیوز اریک / فلسفه ی فرانسه در قرن بیستم / محسن حکیمی / تهران / انتشارات ققنوس / چاپ اول / 1378
· ژیژک اسلاوی/ هنر ، امر متعالی مبتذل / ملزیار اسلامی / تهران / نشر نی / چاپ اول / 1384
· کدیور میترا / مکتب لکان ، رولنکاوی در قرن بیست و یکم / تهران / اطلاعات / چاپ اول 1381
· امون ژک – ماری میشل / تحلیل فیلم / علی هاشمی / مشهد / انتشارات سیاه سفید / چاپ اول / 1385
· پیر کلرو ژان / واژگان لکان / کرامت موللی / تهران / نشر نی / چاپ اول / 1385
· ایستوب انتونی / ناخود آگاه / شیوا رویگریان / تهران / نشر مرکز / 1382
· مایرز تونی / اسلاوی ژیژک / احسان نوروزی / تهران / نشر مرکز / چاپ اول / 1385
· گنراد هرزو / درباره ی بزرگراه گمشده / نیما ملک محمد – امیر احمدی آریان / فصلنامه سینمایی فارابی / دوره پانزدهم / شماره اول / 1384
· استم رابرت و ... / اصول روانکاوی / آرش معیریان / فصلنامه سینمایی فارابی / دوره پانزدهم / شماره اول / 1384
· سارپ مادن / پساساختارگریی و پسا مدرنیسم / محمد رضا تجیک / تهران / نشر نی / چاپ اول / 1382
· پین مایکل / لکان ، دریدا ، کریستوا / پیام یزدانجو / تهران / نشر مرکز / چاپ اول / 1380
. ژیژک اسلاوی / رخداد / مراد فرهادپور - .... / تهران / گام نو / چاپ اول / 1384
جدا مانده...او
از پنجره خاکستری که نمیدانم چه کسی در آن زندگی میکند صدای غمگین پیانوی خسته ای به گوش میرسد...شوپن ...محزون... شعر پاره... لخت و عریان... خود را به لختی کوچه می اندازد. لحظه ای می ایستم سیگاری می خواهم روشن کنم تازه میفهمم ترک کرده ام ...سه روز پیش... وقتی که او رفت... همه چی بین من او سیگار ما تمام شد.به بهانه بازی بند کفش می ایستم...تا بشنوم این نغمه ای را که گویی برای من ساخته شده است.حدس میزنم زنی پشت پیانو است زیباست چشمانی مشکی دارد تازه سیگار کشیدن را شروع کرده... لاغر است به اندازه کوتاهی موهایش.صدا قطع می شود.صدای جیر جیر چرخی را میشنوم با سکوتی غمگین چشیدن آب به گوشم می چسبد... دوباره صدای چرخ لاستیکی را صدا پیانو دوباره آغاز میشود...اشک به چشمانم حمله می کند با تمام قوا...زن را می توانم دقیق تر حدس بزنم خسته تکیده... سالهاست سیگار می کشد... خانه اش بیشتر صندلی است وابسته به چرخ.. زیباست با چشمانی خسته از انتظاری طولانی...اشکهای من سرا ریز میشود گویی آن مرد من هستم پشت در او گنگ و سخت کودن از حرکت ...دست به در خانه اش میزنم در لولا میشود به فراموشی من بی آنکه بدانم چرا انجایم اشکهایم را پاک میکنم به سمت دکه ای میروم که سیگاری در انتظار لب من است.
برای تو که پنجره غمگین ات را فقط مرگ توان بستنش را داشت.
بابک.ج
من می گویم من.بی هیچ باوری.بکت
این ترک رو قبل مرگ بعد مرگ حتما تجربه کنید...Yesterday
این قطعه زیبا رو اولین بار فرانک سیناترا خوند. با سبک خودش یب ارکستر کوچیکی که کوردها رو بیشتر ویلون ها میزدند.بعد گروه بیتلز این آهنگ رو کاور کرد که خیلی ها فکر میکنند این آهنگ برای گروه بیتلز.سومین کاور این اثر که برای من خیلی دلنشین بود حضرت ری چارلز با سبک بلوز با یک پیانو اجراش کرد که فوق العاده است.با اون صدای غمگین و خسته ری چارلز شما به حتم دیرز رو باور می کنید.این آهنگ تو زندگی شخصی من خیلی تاثیرات عجیبی داشت...,
.. Yesterday
دیروز
All my troubles seemed so far away,
به نظر می آمد تمام مشکلاتم
از من فاصله گرفته اند
Now it looks as though
they're here to stay,
اما اکنون به نظر می رسد
آنها در کنارم باقی خواهند ماند
Oh, I believe in yesterday.
آه من دیروز را باور دارم
Suddenly,
ناگهان
I'm not half the man I used to be,
نصف آن انسانی که قرار بود
باشم نیستم
There's a shadow hanging over me,
سایه
ای روی سرم سنگینی می کند
Oh, yesterday came suddenly.
آه دیروز ناگهان آمد
Why she
چرا او
Had to go I don't know, she wouldn't say.
مجبور بود برود من نمی دانم
او نگفت
I said, Something wrong, now I long for
yesterday
من
حرف اشتباهی زدم و اکنون با تمام وجود دیروز را می خواهم
Yesterday,
دیروز
Love was such an easy game to play,
عشق
بازی ساده ای می نمود
Now I need a place to hide away,
اکنون
من جایی برای مخفی شدن نیاز دارم
Oh, I believe in yesterday.
آه من دیروز را باور دارم
Why she
چرا او
Had to go I don't know, she wouldn't say.
مجبور بود برود من نمی دانم
او نگفت
I said, Something wrong, now I long for yesterday.
من
حرف اشتباهی زدم و اکنون با تمام وجود دیروز را می خواهم
Yesterday,
دیروز
Love was such an easy game to play,
عشق
بازی ساده ای می نمود
Now I need a place to hide away,
اکنون
من جایی برای مخفی شدن نیاز دارم
Oh, I believe in yesterday.
آه من دیروز را باور دارم
یک تخت دیگر
يک تخت ديگر
يک زن ديگر
پردههای بيشتر
حمامی ديگر
آشپزخانهای ديگر
چشمانی ديگر
موهايی ديگر
پاها و پنجههایی ديگر
همه به جستوجوی ابدی مینگرند
تو در تخت میمانی
او لباس میپوشد که سر کار برود
و فکر میکنی که بر سر قبلی چه آمده
و آن دیگری، بعد از او..
این عشقبازی
این باهم خوابیدن
مهربانی ِ آرام
همه خیلی راحتاند
وقتی او میرود
بلند میشوی و از حمامش استفاده میکنی
همهی اینها خیلی صمیمی و عجیباند
به تخت برمیگردی و
یک ساعت دیگر میخوابی
وقتی آنجا را ترک میکنی، غم داری
گرچه
بههر حال باز هم او را خواهی دید
تا ساحل میرانی و در ماشینات مینشینی
تقریبا ظهر شده
تختی دیگر
گوشهایی دیگر
گوشوارههایی دیگر
دهانهایی دیگر
دمپاییهایی دیگر
لباسهایی دیگر
رنگها، درها، شماره تلفنها
زمانی آنقدر قوی بودی که تنها زندگی کنی
بهعنوان مردی که به 60 سالگی نزدیک میشود
باید حساستر باشی حالا
استارت میزنی و دنده را عوض میکنی
در حالیکه میاندیشی:
وقتی برسم، به «جینی» زنگ میزنم
از جمعه او را ندیدهام
سپاس...
دوست داشتم پشت یک پیانو باشم امشب....
اینکه باید یه پیام بدی که خیلی ها فکر می کنند حتما باید تلخ باشه یا حداقل مثل یک خرمالو کمی گس باشه...زیاد برای من سخت نیست... چیزی که این میانه خودش رو یک گوشه برای من حبس می کنه به سیگارش پک میزنه خودمم توی قاب دیگه ای که خوشحال...این پست اختصاص داره به سعید هماپور کسی که موقعی که شور و شوق جنون جوانی در من بی جهت حرکت میکرد سر کاری ناخواسته همکار شدیم. من رو با مارکس و گفتگوی هایی بلند خاطره انگیز با رفیق بودن آشنا کرد. سعید رفت آقای هماپور دیروز به علت ناراحتی قلبی از میون دوستانش رفت یا حداقل کسانی که خودشون رو دوست میدونستند.حسرتی که همیشه با من به حتم خواهد بود. فاصله گرفتن به عمد من برای بردن کتابی که چند سالی طول کشید قولی که قرار بود روی کتاب اسم من باشه...تنها چیزی که میشه در این خط آخر گفت سعید هماپور درست درک نشد...تسلیت به خانواده و دختر خانوم کوچیکشون که با پدر رفیق بود...
با نهایت درک تاسف.بابک جلیلوند
جدا مانده...چند
میان طناب و دارو...و روزهای بهم شبیه ...من فقط کمی دلم از این قرصهای ناتوان بی شیشه دلم گرفته...به گمانم جنون هملت واری درونم چراغ روشن کرده...به امید آن شمشیر زهر آلود رو به دریا هنوز من اندکی امید به زخمی اساطیری مرگی در اوج دل بسته ام...
این آهنگ رو تجربه کنید - Bang Bang
این آهنگ زیبا رو خیلی ها فکر می کنند برای Nancy Sinatra
و برای فیلم کیل بیل ساخته شده.که کمی اشتباه...اصل آهنگ برای Frank Sinatra
می باشد.تفاوت آهنگ سیناترا که اصل آهنگ هم محسوب میشه در ارکستر خیلی خوبی که پشت شعر داره آرشه میزنه.ودقیقا یاد آور فیلمهایی که خودش درونش بازی کرده رو تداعی میکنه.فضایی عبوس که با صدای سیناترا شروع میشه تو اوج گرفتن ویلونها به اوج میرسه دوباره ارشه ها اروم میگرند سیناترا شروع میکنه.چیزه فوقالعاده آهنگ روایت اون که خیلی فارسی عامیانه شده ش میشه دکلمه ..اما دقت کنید که چه جوری داره آهنگ رو شعر سیناترا روایت می کنه.نانسی سیانترا هم این آهنگ رو خیلی مدرن رو خوب اجرا کرده با حذف ارکستر و تنها با گیتار برقی که بیشتر روی آکوردهاست که موسیقی نانسی شکل میگیره که فضای غمگین اهنگ رو کمی مرموز تر کرده.حتما این ترک زیبا رو پیدا کنید...
I was five and he was six
من
5 سالم بود و اون 6 سالش
We rode on horses made of sticks
داشتیم با اسبهای چوبیمون میتاختیم
He wore black and I wore white
اون لباس سیاه می پوشید و من سفید
He would always win the fight
و همیشه هم مبارزات رو می برد
Bang bang
بنگ بنگ
He shot me down, bang bang
اون بهم شلیک می کرد، بنگ بنگ
I hit the ground, bang bang
من می افتادم روی زمین، بنگ بنگ
That awful sound, bang bang
اون چه صدای وحشتناکی بود، بنگ بنگ
My baby shot me down
عزیز دلم، من رو میکشت
Seasons came and changed the time
فصلها سپری شدن و زمان رو تغییر دادن
When I grew up, I called him mine
وقتی بزرگ شدم، گفتم که تو مال منی
He would always laugh and say
همیشه (بعد از این حرفم) بهم می خندید و می گفت
Remember when we used to play
یادته اون موقعها با هم بازی می کردیم
Bang bang
بنگ بنگ
I shot you down, bang bang
بهت شلیک می کردم، بنگ بنگ
You hit the ground , bang bang
تو می افتادی روی زمین، بنگ بنگ
That awful sound, bang bang
و اون صدای وحشتناکی بود، بنگ بنگ
I used to shoot you down
من
همیشه تورو نقش بر زمین می کردم
Music played and people sang
موزیک شروع می شد و مردم شروع به آواز خوندن می کردن
Just for me the church bells rang
و صدای ناقوس کلیسا فقط برای من به صدا در میومد
Now he's gone I don't know why
حالا اون رفته، نمیدونم چرا
And till this day sometimes I cry
و تا همین امروز گاهی گریه می کنم
He didn't even say goodbye
حتی ازم خداحافظی هم نکرد
He didn't take the time to lie
حتی وقت نکرد برام دروغی سر هم کنه
Bang bang
بنگ بنگ
He shot me down, bang bang
اون بهم شلیک کرد، بنگ بنگ
I hit the ground, bang bang
من افتادم روی زمین، بنگ بنگ
That awful sound, bang bang
اون چه صدای وحشتناکی بود، بنگ بنگ
My baby shot me down
عزیز دلم، من رو نقش بر زمین کرد
ميخواهم نويسندهاي منحصر به فرد باشم
گفت وگوی با هاروکي موراکامي
"کافکا در کرانه" دهمين رمان هاروکي موراکامي
نويسنده ژاپني است که اين روزها با سه ترجمه به ايران آمده است. او پس از
نوشتن اين رمان نامزد نوبل ادبيات شد و خود ژاپنيها او را شايستة نوبل ميدانند.
در ذيل
گفتگويي
تازه با او به نقل از "بروز بوک" ميآيد.
س:
چه چيز باعث شد به بازسازي اسطوره اديپ
بپردازيد؟ آيا وقتي شروع به نوشتن "کافکا در ساحل" کرديد، قصد نوشتن چنين موضوعي را داشتيد يا
اين امر در طول نوشتن به ذهنتان خطور کرد؟
ج:
اسطوره اديپ يکي از چند انگيزه نوشتن رمان بود و ضرورتاً عنصر اصلي به حساب نميآيد.
از همان آغاز قصد داشتم در مورد پسر 15 ساله اي بنويسم که از دست ناپدرياش فرار
ميکند و در جستجوي مادرش راهي سفر ميشود. اين امر طبيعتا با اسطوره اديپ پيوند
ميخورد، اما در شروع داستان چنين چيزي در ذهنم نبود. اسطوره ها براي تمام داستآنها
الگوي اوليه به حساب ميآيند.
س:
شما به جز کتاب "چوب نروژي" در داستآنهاي خود از رويا استفاده کرده
ايد. دليلش چيست؟
ج: براي من
نوشتن رمان مثل يک رويا ميماند. نوشتن رمان اين اجازه را به من ميدهد که وقتي
بيدارم به طور ارادي به خواب و رويا بروم. من روياي ديروز را ميتوانم امروز هم در
سر بپرورانم درحالي که شما در عالم واقع نميتوانيد اين کار را بکنيد. به همين
خاطر از رويا استفاده ميکنم و شما نبايد اسم آن را فانتزي (خيال) بگذاريد. از نظر
من رويا واقعيت است.
س:
يکي از شخصيتهاي اصلي داستان ناکاتا است که قرباني فاجعه مدرسه بوده و متفاوت از
افراد پيرامونش است. چهطور شد که به اين شخصيت رسيديد؟
ج:
من هميشه به افرادي که از جامعه رانده ميشوند علاقه دارم. بيشتر شخصيتهاي
"کافکا در ساحل" در جرگه آحاد و عامه مردم به حساب نميآيند. ناکاتا هم
يکي از آنهاست و دليلي هم که به اين شخصيت پرداختم اين بود که به اين شخصيت علاقه
داشتم.
س:
شخصيت کافکا در داستان، آهنگي به نام "کافکا در ساحل" را کشف ميکند و
برايش اين سوال پيش ميآيد که آيا زني که آن را نوشته مفهوم "ليريک" ها
را ميداند؟ آيا نمادهايي که استفاده کردهايد معناي وسيع تري دارد؟
ج:
من در مورد سمبوليسم اطلاعات زيادي ندارم. من با استعارهها و تشبيهها راحت تر
هستم. واقعاً
نميدانم که ليريک هاي اين آهنگ چه معنا و مفهوميدارد يا اين که آيا اصلاً آنها
در جايگاه نخست خود معنايي هم دارند. اينها زماني معنا پيدا ميکنند که کسي آنها
را به موسيقي تبديل کند و به شکل آواز آنها را بخواند. "کافکا در ساحل"
چند معما دارد اما راه حلي براي آنها ارائه نشده است. در عوض چند تا از اين
معماها با هم ترکيب ميشود و تعامل بين آنها امکان ارائه راه حلي را شکل ميدهد.
اين راه حل براي هر خوانندهاي متفاوت خواهد بود؛ به بيان ديگر معماها به عنوان
بخشي از راه حل ها عمل ميکنند.
س:
چهطور شد که از نام کافکا استفاده کرديد؟ آيا تحت تاثير کافکا بودهايد؟
ج:
لزوميبه گفتن نيست که من به فرانتس کافکا خيلي علاقه دارم. اما فکر نميکنم رمان
ها و شخصيتهاي من مستقيماً تحت تاثير کافکا بوده باشند. منظورم اين است که دنياي
داستاني کافکا چنان کامل است که پشت سر او گام برداشتن نه تنها کاري بيهوده، بلکه
بسيار خطرناک هم هست. من به روش خودم رمان مينويسم. راستش را بخواهيد من چندان
علاقه اي به دنياي پست مدرن ندارم و تا آنجا که ميتوانم از آن دوري ميکنم. در هر
صورت من مايلم نويسندهاي متفاوت و منحصر به فرد باشم و داستاني بنويسم که ديگران
ننوشتهاند.
س:
شخصيتهاي داستان شما به موسيقي - خواه کلاسيک و خواه جاز و راک - خيلي علاقهمند
هستند. چهطور شده که موسيقي را در رمان هاي خود جاي دادهايد؟
ج:
موسيقي بخش لاينفک زندگي من است. وقتي رمان مينويسم به موسيقي گوش ميکنم. موسيقي
تخيلم را تحريک ميکند به خاطر همين علاقه شخصي، آن را در داستانها انعکاس ميدهم.
به نقل از خبرگزاري مهر
این شعری که در ذیل ملاحظه می کنید توسط خانم مارگوت بیکل نوشته شده وبا قلم استاد شاملو به فارسی ترجمه شده است. ترجمه ای که به اذعان کارشناسان از اصل هم بهتر شده است.
دل تنگیهای آدمی را
باد ترانه ای می
خواند
رویاهایش را
آسمان پر ستاره
نادیده می گیرد
و هر دانه برفی
به اشکی نریخته
می ماند
سکوت سرشار از
سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای
نهان
و شگفتیهای بر
زبان نیامده
در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و
من
چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری
دهنده
کلامی
مهر آمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری ؟
چند بار
دامت را تهی
یافتی؟
از پای منشین
آماده شو که دیگر
بار و دیگر بار
دام باز گستری
براي تو و خويش
چشماني آرزو مي كنم
كه چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمت مان ببيند
گوشي
كه صداها و شناسه ها را
در بيهوشي مان بشنود
براي تو و خويش ، روحي
كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
و زباني
كه در صداقت خود
ما را از خاموشي خويش
بيرون كشد
و بگذارد
از آن چيزها كه در بندمان كشيده است
سخن بگوييم
از بخت یاری ماست شاید
که آنچه می
خواهیم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد
پیش از آن که به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه
آغاز می کنم
فریاد میکشم که
ترکم گفته اند
چرا از خود نمی
پرسم کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم
را
زندگی ام را
با او قسمت کنم
آغاز جدا سری
شاید از دیگران نبود
به تو نگاه میکنم
و می دانم
تو تنها نیازمند
یک نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی.
پرواز اعتماد را
با يكديگر تجربه
كنيم
وگر نه مي شكنيم
بال هاي دوستي
مان را
از تنهايي مگريز
به تنهایی مگریز
گهگاهی
آن را بجوی و
تحمل کن و به آرامش خاطر
مجالی ده...
آه اگر این هویج را به درستی در دماغم فروع کنند کامل میشوم...اولین شعر آدم برفی هانزو
از سر لطف تاریکی ها من را ندید.درخت روشن شد...من سرخ شدم... ای کاش من جنگل بودم جنگلی زشت و کریه ...بی سرو ته و نا امید از هر دیدار نوری عقب مانده از خورشید...مرا ندید چون من ندیدنی بودم... من سرخ شده بودم مانند آویزهای درخت کریسمس. به گمانم این آغاز من است و سرنوشت من ...من ندیدنی خواهم ماند... بابک.ج
یک اعتارض ساده...
درخت کاج از ریشه زده شد. تا به چراغانی آن خانه مرگ خود را چنین بی شرمانه نظاره کند...افسوس این افسانه کاج کشی ها خیال خوبی هاست و درمان بدی ها...چه خندان است انسان تبر به دست و نیرومند. انسانی که یک لحظه به قدر یک پلک توان خیره شدن به خورشید را ندارد...کاج های پلاستیکی به خانه کودک زیر شیروانی میرود کاجهای چوبی به عمارتهای هرزه همیشه روشن...من به طرز باور نکردنی معترض و متعجبم که چرا این آغاز های نمادین و سمبولیک چه به سبک ایرانی چه غربی با مرگ درختان کاج یا مرگ ماهی های قرمز بر سر میزهای شادو گذرا فاقد معناهای لازم که از دست رفته همچنان ادامه داره...
این ترک زیبا رو پیدا کنید حتما گوش بید برای گروهScorpions
نام ترک Maybe I, Maybe You
این ترک رو انوشیروان روحانی ساخته...آهنگ ساز ایرانی که اگر کسی به درستی بشناسدش برای هایده حمیرا کسانی که در گذشته موسیقی پاپ با تواناهایی های موسیقی دستگاهی بودند آهنگ سازی کرده. در حال حاضر هم در ایران نیستند این ترک رو برای گروهی ساخته که بیشتر فعالیتشون رو تو ژانر موسیقی متال ادامه دادن علت ساختن این اهنگ که یکی از آهنگهای زیبا و فوق العاده گروه که مضمون این شعر درباره رویاها روی زمین خاکی و زنده بودن و خیال نیاز به خیال خوبی ها از نوع مثبت و تاثیر گذارش..موسیقی به آرامی با پیانو شروع میشه وکال به آرامی شروع میکنه همه حس حماسی آهنگ رو میشه پیش بینی کرد اما اصلا توی ذوق نمیزنه. بلکه دوست دارید همراشید باهاش.فقط بعلت ذائقه گروه کمی تو حالت گیتار الکتریک موسیقی خود نماییی میکنه که شناسنامه گروه حفظ بشه امید وارم لذت ببرید. ترجمه شکسته اوایل شعر...شاید من شاید تو بتوانیم در دنیا تغییر ایجاد کنیم ما به یک روح تبدیل میشیم.همچون گمشده ای در تاریکی.شاید من شاید تو.
Maybe I, maybe you
Can make a change to the world
We're reaching out for a soul
That's kind of lost in the dark
Maybe I, maybe you
Can find the key to the stars
To catch the spirit of hope
To save one hopeless heart
You look up to the sky
With all those questions in mind
All you need is to hear
The voice of your heart
In a world full of pain
Someone's calling your name
Why don't we make it true
Maybe I, maybe you
Maybe I, maybe you
Are just dreaming sometimes
But the world would be cold
Without dreamers Iike you
Maybe I, maybe you
Are just soldiers of love
Born to carry the flame
Bringin' light to the dark
You look up to the sky
With all those questions in mind
All you need is to hear
The voice of your heart
In a world full of pain
Someone's calling your name
Why don't we make it true
Maybe I, maybe you…
هاینریش هاینه Heinrich Heine ۱۸۵۶-۱۷۹۸
بافندگان
چشمانشان از شدّت اشک خشکیده و به سرحدّ کوری رسیده،
نشسته در پای دستگاه بافندگی و دندان از خشم به هم می سایند:
«ای آسمان! ما اینجا کفن تو را می بافیم
حاصل کار ما از بهر تو همه لعن و نفرین است
ما همچنان می بافیم و می بافیم!
نفرین بدو که در سورت سرما
و در شدّت فقرو تنگ دستی، فریاد ما به آسمان بلند بود.
به عبث امید به دل بستیم و به درگاهش دعا کردیم و استغاثه نمودیم،
او ما را بفریفت و رنج های ما را به سُخره گرفت.
ما همچنان می بافیم و می بافیم!
نفرین بر امپراتور آسمان که سرور آزمندان است،
کسی که با محنت بینوایان بیگانه است،
کسی که باج و خراج خود را از آلونک نشینان می ستاند،
و آنان را چون سگان ولگرد در معابر عمومی به تیر می بندد.
ما همچنان می بافیم و می بافیم!
نفرین بر سرزمین اجدادی ما آسمان که ما می انگاشتیم از آن ماست،
جایی که هرزه ترین علف ها در آن روییده،
جایی که گل ها پیش از شکفتن پرپر می شوند،
جایی که کرم ها به بن ریشه چسبیده پروار می شوند و تنه را می خشکانند.
ما همچنان می بافیم و می بافیم!
در میان صدای خشک دستگاه بافندگی «ماکو» بی وقفه در جولان است
سراسر روز و درازنای شب را می بافیم
و طومار عمر تو را در هم می پیچیم
و کفن از بهر تو تدارک می بینیم ای آسمان فرتوت!
این که می بافیم همه لعن و نفرین ابدی است نثار تو!
ما همچنان می بافیم و می بافیم!»
تهی باش
روان بیاساید
هزاران هزار خیزند و فرود آیند
بازگشت، نهایت است
پدید آیند و ببالند
ریشه، مادر است
آه آرامش!
دائو د جینگ/لائوتزو
ده داستان برتر مثلثهای عاشقانهی ادبیات جهان
صفحهی ادبی سایت روزنامهی انگلیسی گاردین در سری مطالب «دههای برتر» خود که من هم هر از چند گاهی چندتایی از آنها را با کمی تغییر در دستهبندی «دههای برتر» سیب گاززده آوردهام، به تازگی ده داستان برتر مثلثهای عاشقانهی ادبیات جهان را انتخاب کرده است. در میان کتابهای انتخابی گاردین جای لااقل یکی دو کتاب خالیست و به همین خاطر در مطلب پایین جای چند تا از داستانهای انتخابی گاردین را با انتخابهای خودم عوض کردهام. در زندگی واقعی هم مثلث عاشقانه در روابط انسانی به وفور دیده میشود و از ارنست همینگوی، دی اچ لارنس، مارگریت دوراس، جورج الیوت، پل الوار، امیل زولا، «جک کرواک» و سیمون دو بووار و ژان پل سارتر گرفته تا پابلو پیکاسو، سالوار دالی و مارسل دوشام آن را تجربه کردهاند.
در عالم سینما هم فیلمهای خوبی همچون «رویابینها» ساختهی «برناردو برتولوچی»، فیلم «ژول و جیم» ساختهی «فرانسوا تروفو» و فیلم تازهی وودی آلن بهنام «ویکی کریستینا بارسلونا» نیز دربارهی همین نوع از روابط عاشقانه هستند. در سینما بهاحتمال قوی نمونههای بهتری هم وجود داشته باشد که من از آنها بیاطلاعم. اصل مطلب گاردین دربارهی ده داستان برتر مثلثهای عاشقانه را اینجا میتوانید بخوانید. روزنامهی تایمز نیز چندی پیش فهرستی از مثلثهای عاشقانهی معروف جهان تهیه کرده که آن را هم میتوانید اینجا ببینید. ویکیپدیا هم مدخلی دربارهی روابط مثلثی دارد که آن را میتوانید اینجا مشاهده کنید. سیمون دو بووار در زمان روابط مثلثیاش با سارتر و همچنین یک دانشجوی دیگر در سالیان ۱۹۵۰ دربارهی مثلث عاشقانه میگوید: «صلحی وجود ندارد، همیشهی خدا دعوا و مرافعهست»، اما این در حالیست که «اوان موریسون» نویسندهی همین مطلب گاردین که به تازگی کتابی هم دربارهی این موضوع نوشته، در مقالهای در روزنامهی تایمز مدعیست که روابط مثلثی راهگشایی دربارهی خیلی از مشکلات عاشقانه در دنیای مدرن است. خلاصهی کلام، انتخابهای گاردین با دستی که من درش بردهام، از این قرار است:
«اپرای شناور» نوشتهی جان بارت:
«اپرای شناور» داستان زندگی «تاد اندروز»، وکیل مستاصلیست که تصمیماش را برای خودکشی در روز ۲۱ یا ۲۲ ژوئن سال ۱۹۳۷ تغییر میدهد. کتاب در فضای نهیلیستی دههی پنجاه نوشته شده و با پایانبندی خوب آن، به گونهای اعتراض به «نهیلیسم» آن روزهای جامعهی آمریکا است. بارت همچنین با روی آوردن به شیوه جدیدی از روایت و همچنین استفاده از مولفههای ادبیات پستمدرن در کتابش – مانند روایت کردن یکی از بخشهای کتابش در قالب دو ستون روبروی هم- به گونهای جریان ادبی آن روز آمریکا را مورد نقد قرار میدهد و با آوردن مثلث عشقی «تاد، هریسون مک و جین» و پایان بد این رابطه، تاثیر کمونیسم در نویسندگان آن روز آمریکا را نقد میکند. خوشبختانه «اپرای شناور» توسط «سهیل سمی» به فارسی ترجمه شده است و گزارشگفتوگوی من با جان بارت دربارهی این رمان را نیز میتوانید اینجا بخوانید.
«آمریکایی آرام» نوشتهی گراهام گرین:
گراهام گرین نویسندهی بینظیر انگلیسی، رمان «آمریکایی آرام» را در سال ۱۹۵۵ نوشته و بهباور خیلی از منتقدان، این رمان بهترین اثرش هم محسوب میشود و تا به حال هم یک بار در سال ۱۹۵۸ و بار دوم در سال ۲۰۰۲ بر اساسش فیلمهایی به همین نام ساخته شده است. گرین مدتی را در سالهای ۱۹۴۰ برای سازمان جاسوسی انگلستان در سیرالئون کار کرده و بعدها در دههی پنجاه روزگار خود را بهعنوان خبرنگار روزنامهی «تایمز» و «لو فیگارو» از سال ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۴ در ویتنام سپری کرد و رمان «آمریکایی آرام» را که دربارهی جنگ ویتنام است، یک سال پس از آن راهی بازار کتاب کرد که جنجالهای زیادی را هم در پی داشت. «آمریکایی آرام» داستان زندگی «توماس فولر» خبرنگاری انگلیسی است که برای پوشش خبری جنگ ویتنام راهی این منطقه شده و سالیان زیادی را در ویتام سپری کرده است. در این بین «فولر» عاشق دختر زیبایی بهنام «فونگ» میشود اما در مدت کوتاهی دوست آمریکاییاش «آلدن پیل» نیز از «فونگ» خوشش میآید و رابطهای این سه به مثلث عاشقانهی زیبایی تبدیل میشود. در نهایت «پیل» کشته میشود و «فولر» و «فونگ» تنها میمانند. گرین در انتهای رمان عشق و جنگ را با یکدیگر مقایسه میکند و شباهتهای زیادی بین هر دو میبیند. رمان بیمانند «آمریکایی آرام» که تازگی آن را خواندهام، همچنین انتقادی سنگین به جنگ آمریکاییها علیه ویتنام است و به همین خاطر گراهام گرین تا مدتهای زیاد به نویسندهای ضد آمریکایی معروف بوده است. دربارهی «آمریکایی آرام» میتوانید اینجا بیشتر مطالعه کنید.
«باغ عدن» نوشتهی ارنست همینگوی:
«باغ عدن» از رمانهای نیمهکارهی ارنست همینگوی است که نویسندهی رمان بینظیر «وداع با اسلحه» نوشتن آن را سال ۱۹۴۶ شروع کرده و به مدت پانزده سال هم روی نوشتنش کار کرد اما نخستین نسخهی این کتاب که همینگوی در نهایت هم نتوانست آن را تمام کند، پس از مرگ او و در سال ۱۹۸۶ منتشر شد. همینگوی ما بین نوشتن «باغ عدن»، رمان فراموشنشدنی «پیرمرد و دریا» و کتاب خواندنی «پاریس، جشن بیکران» را نوشت. «باغ عدن» داستانی دربارهی پنج ماه از زندگی «دیوید بورن»، نویسندهای آمریکایی و همسرش «کارترین» است که درگیر روابطی مثلثی میشوند. رمان در منطقهی «کوت دازور» فرانسه و همچنین قسمتهایی از آن در اسپانیا میگذرد. این رمان با ماهعسل این زوج عاشق در منطقهی کاماروگ آغاز میشود اما در این بین خانوادهی بورن با دختر جوانی به نام «ماریتا» آشنا میشوند و هر دو دل به او میدهند. در پایان رمان، دیوید و کاترین از یکدیگر جدا میشوند. دربارهی این رمان ارنست همینگوی میتوانید اینجا بیشتر بخوانید. «باغ عدن» جزو داستانهای متفاوت ارنست همینگوی است و از این جهت منتقدان ادبی آن را حاصل دوران دیگری از زندگی همینگوی به نام «همینگوی نو» میدانند. ارنست همینگوی در زندگی خصوصیاش هم درگیر مثلث عاشقانه بوده است.
«بیگناهان مقدس» نوشتهی ژیلبرت آدر:
این کتاب در اصل همان رمانیست که برناردو برتولوچی در سال ۲۰۰۳ بر اساسش فیلمی ساخته و نامش را به جای «بیگناهان مقدس» [یا آنطور که در انجیل به کار رفته: بچههای مقدس] ، «رویابینها» گذاشته است. «بیگناهان مقدس» را «ژیلبرت آدر» نویسنده، روزنامهنگار و منتقد سینما در واقع در سال ۱۹۸۸ نوشته است. ژیلبرت آدر ۲۹ دسامبر سال ۱۹۴۴ در اسکاتلد بهدنیا آمده و ترجمهی انگلیسی آثاری از «ژرژ پرک» نویسندهی فرانسوی را در کارنامهی خود دارد. وی با نویسندگان مهم و همعصرش همچون «ای اس بایات»، «ژولین بارنس» و «پاتریک گیل» مقایسه شده و اقتباس سینمایی برتولوچی از رمانش او را بیش از پیش به جهان معرفی کرده است. در فیلمی که بر اساس این رمان ساخته شده، «متیو» دانشجوی آمریکایی برای ادامهی تحصیل و یادگیری زبان فرانسه به پاریس آمده است و در آنجا که دوستان زیادی ندارد، با یک خواهر و برادر فرانسوی به نامهای «ایزابل» و «تئو» آشنا میشود. این خواهر و برادر، متیو را برای شام به خانهاشان دعوت میکنند و روابطشان پس از گذشت زمان اندکی به یک مثلث عاشقانه تبدیل میشود. این داستان در زمان ماجراهای جنبش معروف دانشجویی «مه ۶۸» کشور فرانسه رخ میدهد. اینجا میتوانید دربارهی فیلم «رویابین» ساختهی برتولوچی بیشتر بخوانید.
«شب لطیف است» نوشتهی اسکات فیتزجرالد:
«شب لطیف است» درباره زندگی «دیک دیور» و همسرش «نیکول» است. زندگی مشترکی که شباهتهای زیادی با زندگی شخصی فیتزجرالد و همسرش زلدا دارد. «دیور» پزشک بیمارستانی روانی است و یکی از بیمارانش «نیکول» نام دارد. به تدریج «نیکول» برای «دیور» نامه مینویسد و به او ابراز علاقه میکند تا اینکه در نهایت به پیشنهاد خواهر بیمار، نیکول همسر «دیک دیور» میشود. این زوج جوان چندی بعد برای تعطیلات به جنوب فرانسه میروند و با حلقهای از دیگر زوجهای آمریکایی دوستی میکنند و در این حین دختر هنرپیشه جوانی به نام «رزماری» وارد زندگی این حلقه دوستان شده و عاشق دیک دیور میشود و مثلثی عاشقانه شکل میگیرد. رابطهی رزماری و دیک پس از چندی به سردی میگراید و دیک دیور قدرت و استقلال اولیه خود را کمکم از دست میدهد، در حالی که نیکول به تدریج قویتر میشود. به عبارت دیگر در ابتدای رمان، دیک دیور مردی مستقل، آزاد و از نظر روحی قدرتمند است و نیکول بیمار وی ضعیف و درمانده است اما به تدریج جای این دو عوض میشود و در پایان رمان نیکول است که از نظر روحی قدرتمند شده و دیک دیور بسیار درمانده و پریشان است. در نهایت نیز نیکول از دیک جدا میشود و با مرد دیگری ازدواج میکند. دربارهی «شب لطیف است» پیش از این در «سیب گاززده» مطلبی نوشتهام که میتوانید آن را اینجا بخوانید.
«ژول و جیم» نوشتهی هنری پیر روشه:
«ژول و جیم» نوشتهی هنری پیر روشه نویسندهی آوانگارد فرانسویست که فرانسوا تروفو در سال ۱۹۶۲ بر اساسش فیلمی به همین نام ساخته است. هنری روشه در نوشتن «ژول و جیم» تقریبا از زندگی شخصی خودش بهره برده و بههمین خاطر داستان بیشتر جنبهی زندگینامه دارد. آشنایی تروفو با این کتاب نیز خود داستان جالبیست؛ در سالهای ۱۹۵۰ روزی تروفو از خیابان رد میشده که کتاب «ژول و جیم» را در میان بساط یک کتابفروشی دستدوم در کنار خیابان میبینید و از آن خوشش میآید و پس از خواندنش با نویسندهی کهنسالش دوست میشود. داستان «ژول و جیم» در زمان جنگهای جهانی در موقعیتهای مختلفی از کشور فرانسه، اطریش و آلمان میگذرد. «ژول» نویسندهی خجالتی اطریشیست که بهسختی با «جیم» آشنا شده است. این دو دوست، در میانهی راه با دختر زیبایی به نام «کاترین» ملاقات میکنند و هر دو شیفته و دلدادهی او میشوند. هنری پیر روشه نویسندهای در سبک «دادا» بوده که ۲۸ مه سال ۱۸۷۹ در پاریس بهدنیا آمد و مدتی از عمر خود را با روزنامهنگاری سپری کرد. وی در دههی بیست که پاریس پاتوق هنری بسیاری از هنرمندان و نویسندگان جهان بوده، با شخصیتهای بهنامی همچون «پابلو پیکاسو» دوستی کرده است. روشه داستان «ژول و جیم» را در پاریس نوشت و پس از اکران فیلم تروفو، شهرت زیادی یافت.
«عاشق کوه آتشفشان» نوشتهی سوزان سانتاگ:
«عاشق کوه آتشفشان» رمانیست که سوزان سانتاگ، رماننویس، منتقد ادبی و فعال سیاسی آمریکایی که پنج سال پیش دیده از جهان فروبست، آن را در سال ۱۹۹۲ نوشت. این رمان که در شهر ناپل ایتالیا میگذرد داستان زندگی «اما همیلتون» و همسرش «ویلیام همیلتون» است که رابطهاشان با ورود «لرد نلسون» به زندگیاشان به مثلثی عاشقانه تبدیل میشود و پس از چندی میپاشد. منتقدان ادبی نوشتن «عاشق کوه آتشفشان» توسط سوزان سانتاگ را جهشی در زندگی ادبی او میدانند و این رمان را بهعنوان یکی از آثار آوانگارد این نویسندهی بهنام آمریکایی میشناسند. این رمان همچنین یک کتاب تجربیست و سانتاگ در نوشتن آن از تجارب زندگی شخصی خود بهره برده است. یک منتقد ادبی دربارهی «عاشق کوه آتشفشان» مینویسد: «این رمان عاشقانه همچنین پیوندیست بین سیاست و تاریخ» و از این جهت این رمان سوزان سانتاگ را رمانی تاریخی به حساب میآورد. سانتاگ با نگارش این رمان بر شهرت منتقد ادبی خود، عنوان رماننویس چیرهدست را هم اضافه کرد و از آن پس به رماننویسی توانا نیز شهرت یافت. دربارهی زندگی سوزان سانتاگ میتوانید اینجا بخوانید و نقد خوب «اولین توینتون» دربارهی رمان «عاشق کوه آتشفشان» را نیز میتوانید در سایت مجله نقد در اینجا مطالعه کنید.
«سیاست» نوشتهی آدام تیرلول:
«آدام تیرلول» نویسندهی انگلیسی تازهکاریست که سی و یک سال سن دارد اما با این همه رمان «سیاست»اش با استقبال خوبی در انگلستان روبرو شد. تیرلول این کتاب را سال ۲۰۰۳ نوشته و بهخاطر نوشتن آن همان سال در فهرست بیست نویسندهی جوان برتر انگلستان نشریهی معتبر «گرانتا» جای گرفت. «تیرلول» تحصیلات دانشگاهی خود را در «نیو کالج» آکسفورد در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی تمام کرده و تا به حال جوایز زیادی را هم به خود اختصاص داده است. «سیاست» تیرلول بهفاصلهی اندکی پس از انتشار مورد توجهی روزنامههای انگلیسی از جمله گاردین و ایندیپندنت قرار گرفت و هر دو روزنامهی معتبر انگلیسی دربارهاش نقدهای مثبتی نوشتند. نقد «آلفرد هیکلینگ» در صفحهی ادبی روزنامهی گاردین دربارهی این رمان را میتوانید اینجا بخوانید. نقد ایندیپندنت دربارهی «سیاست» را هم میتوانید اینجا مطالعه کنید. «سیاست» رمانیست دربارهی رابطهی مثلثی «موشه» و دوستدخترش «نانا» و دوست مشترکشان «آنجالی». رمان «سیاست» برخلاف عنوانش حرفی دربارهی سیاست نمیزند اما از تشبیه عشق به سیاست و مقایسههای اینچنینی ابایی ندارد.
«خانهای ته دنیا» نوشتهی مایکل کانینگهام:
«خانهای ته دنیا» نوشتهی مایکل کانینگهام نویسندهی پرآوازهی آمریکاییست که عنوانش در میان برترین داستانهای مثلثهای عاشقانهی گاردین دیده میشود. کانینگهام نویسندهی رمان معروف «ساعتها» است که بهخاطر آن جایزه پولیتزر و قلم فاکنر سال ۱۹۹۹ ایالات متحدهی آمریکا را از آن خود کرد. مایکل کانینگهام رمان «خانهای ته دنیا» را در سال ۱۹۹۰ نوشته است. این رمان روایتی اول شخص دارد اما راوی هر بخش رمان تغییر میکند. اما «بابی» و «جاناتان» دو شخصیت اصلی رمان «خانهای ته دنیا»، راویهای اصلی هستند. «بابی» در اوهایو بهدنیا آمده و در زندگی با فلاکت زیادی روبرو بوده. «بابی» با «جاناتان» دوست میشود و پس از مرگ پدرش خانوادهی «جاناتان» او را به سرپرستی قبول میکنند. دوستی «بابی» و «جاناتان» فراتر از صمیمیت دو برادر میشود و حتی با یکدیگر رابطهی جنسی برقرار میکنند. کمکم «بابی» و «جاناتان» بزرگتر میشوند و در این بین «جاناتان» با دختری به نام «کلر» همکلاس میشود و عاشق هم میشوند اما «بابی» هم در این اثنا عاشق «کلر» میشود و مثلثی عاشقانه شکل میگیرد. دربارهی رمان «خانهای ته دنیا» میتوانید اینجا بیشتر بخوانید.
«سفر پیدایش» یا «برشیت»؛ قسمت نخست کتاب تورات:
کتاب «سفر پیدایش» یا همان «برشیت» نخستین بخش از کتاب مقدس و نخستین بخش از کتابهای پنجگانهی تورات است. این کتاب شامل قصههایی از عهد عتیق، شامل داستان پیدایش آدم و حوا، هابیل و قابیل، کشتی نوح، برج بابل و مهمتر از همه داستان زندگی حضرت ابراهیم است. قسمتهای از کتاب «برشیت» شامل مثلثهای عاشقانه است که مهمترین آنها مربوط میشود به داستان زندگی حضرت ابراهیم و همسرش سارا که با ورود هاجر، کنیز سارا به زندگی ابراهیم، مثلثی عاشقانه و ظریف توصیف میشود. هاجر را فرعون مصر به حضرت ابراهیم بخشید و دربارهاش بیشتر میتوانید اینجا به فارسی مطالعه کنید. بهگمانم در کتاب مقدس یهودیان، انجیل مسیحیان و شاید هم در روایتهای فراوان دین اسلام از این گونه مثلثهای عاشقانه بهوفور دیده شود. ویکیپدیای فارسی در توصیف کتاب «سفر پیدایش» در اینجا مینویسد:«[این کتاب] از پیدایش عالم هستی سخن میگوید. در پیدایش آمده است که چگونه خدا دنیا را میآفریند، چگونه انسان را خلق میکند و او را در محیطی کامل و زیبا قرار میدهد، چگونه گناه وارد جهان میشود و سرانجام چگونه خدا برای نجات انسانِ گناهکار چارهای میاندیشد. مطالبی که در این کتاب آمده عبارتند از آغاز تاریخ بشر، آغاز هنر و صنایع دستی، چگونگی پیدایش زبانها و قومهای گوناگون. از فصل دوازده به بعد، مسیر کتاب متوجه قوم اسرائیل میشود. از اینجا به بعد داستان زندگی ابراهیم، اسحاق، یعقوب و پسرانش در کتاب ثبت شده که در خاتمه با شرح زندگی یوسف در مصر پایان میپذیرد.»
مرتبط: تمام مطالب در دستهبندی «دههای برتر» سیب گاززده | تمام مطالب صفحهی «دههای برتر» سایت گاردین
سپاس فراوان...
جدا مانده 5
میان والسهای این برف آشوب و سرد میرقصم می خندم که پیدا نیست این تو... پیدا نیست این من...گوش کن آنکه میخواند آنکه اینگونه زیبا میخواند کلاغی است سیه و بد سرشت. اما در این رقص فراموشی چه زیباست و خوش خبر...دست هایت را به من بده که بعد این برف نه تو هستی نه. من را زمزمه کن نام مرا که این خواب بی ابد پایانی در شب سرد گرگها دارد..من مهتاب هر دو, دو نقطه داریم همه نقطه های نام و جاودانگی ام را حراج کردم زیره این برف آشوب و سرد... بعد این شب من بیگانه ترین بیگانه خواهم بود. که حتی نامم کور خواهد بود بی نشان...کاش کسی بیاید برای لحظه ای فقط برای بستن این پنجره آبی سرد که از اینجا پیدا نیست..میان والسهای این برف آشوب و سرد نمیدانم میرقصم یا میخندم تنها میدانم که پیدا نیستی پیدا نیستم این من...
برای آنکه میداند نیست و نمی تواند باشد. برای آنکه آخرین برگ نیستی من را فقط از بر خواند... بابک.جلیلوند
این کتاب را قبل مرگ و بعد مرگ حتما بخوانید ...مرشد و مارگریتا
قبل از معرفی کتاب لازم میدانم این نکته را به عرض برسانم که برای خواندن این کتاب لازم به خواندن کتاب فاوست گوته می باشد.چون کتاب با الهام درست و منطقی از کتاب فاوست گوته می باشد.عناصر شیطان و عشق و جاودانگی به همراه حوادث جرئی و کلی که به درستی در خدمت اثر جان میگرد و باقی میماند.این کتاب یکی از اثر های مهم و بیاد ماندنی در راستای ادبیات با عناصر روابط عاشقانه با به پرواز در آوردن خیال همچون نقاشی های دالی می باشد.که در کنارش اسطوره داستان مسیح در خطوط موازی به درستی شکل میگرد.داستان به درستی خود را در همه مراحل بیان می کند..تجربه این این کتاب می تواند تجربه جاودانه برای مخاطب آگاه خود باشد.
سرا انجام باز گو کیستی
ای قدرتی که به خدمتش کمر بسته ام
قدرتی که همواره خواهان شر است
اما همیشه عمل خیر می کند.گوته..فاوست
میخائیل بولگاکف 12سال آخر عمر خود را صرف نوشتن مرشدو مارگریتا کرد که به زعم بسیاری از منتقدان با رمّان های کلاسیک پهلو میزند و بی تردید در زمره درخشان ترین آثار ادبی تاریخ روسیه به شمار میرود.جالب وقتی او در گذشت کسی جز همسر و چند دوست نزدیک از وجود این رمان خبر نداشت.هنگامی که این رمان ربع قرن بعد از مرگ نویسنده اش اجازه انتشار یافت در تیتراژ سیصد هزار نسخه به چاپ رسید که یک شبه تمام شد و هر نسخه آن نزدیک به صد برابر قیمت خرید و فروش می شد.فقط به زبان انگلیسی بیش از صد کتاب و مقاله درباره این رمان شگفت انگیز نوشته شده است....
این کتاب با ترجمه عالی آقای عباس میلانی در بازار کتاب موجود می باشد.
و هر که باشی
مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.
من هیچ خیالی در سر ندارم
که بخواهم تو کسی باشی
که من می خواهم باشی،
یا رفتارت به دلخواه من باشد
من بر آن نیستم
که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم،
من فقط می خواهم تو را کشف کنم.
تو مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.
از نامه ماری هاسکل،
23 نوامبر 1912
پیشگفتار
سراینده
اشعار گروه tool مینارد جیمز کینان است .اگر بخواهیم ریشه افکار و اندیشه های مینارد کینان
را جستجو کنیم به جرات می توان وی را یک نظریه پردازخواند . فلسفه ی گروه tool برگزیدن شیوه ی طریقت است .
در ابتدا رنجهای ناشی از زندگی روزمزه را بیان می کند که بدون شناخت و انتخاب فرد
بر وی تحمیل شده است
opiate . او به علت انزجار از این زندگی به طریقت عارفانه روی می اورد تا خویش و
معبود خویش را بشناسد زیرا این تنها راه رسیدن به ارامش و ازادیاست. سپس به بیان سختی ها و مشکلات این راه دشوار می
پردازد . او اکنون عاشقی است که تمام دلبستگی هایش را - که در دوره اول زندگی به
تقلید از دیگران برگزیده بود کنار گزاشته و به دنبال معشوق خود است و در سر گردانی
ها و گمراهی ها هیچ نشانی به جز اندیشه و احساس درونی اش وی را راهنمایی نمی کندundertow . اما زندگی را به همان گونه
ای که هست می پزیرد و با خطرات و مشکلات ان روبرو میشود و با اراده ی استوار راه
را تا رسیدن به هدف ادامه می دهدaenima . بالا خره جهان به گونه ای
دیگر در نظرش پدیدار میشود و عابت ثبات و پایداری و شیوه ای از زندگی را که بتوان
در عالم مستی باقی ماند می یابدlateralus .
بیوگرافی گروه tool
گروه tool در سال 1990 در لوس انجلس در امریکا شکل گرفت و به سرعت به یکی از
پیشگامان سبک alternative progressive
metal تبدیل شد. البوم کوتاه
opiate به تهیه کنندگی سیلویامسی شروعی قدرتمند وهیجان انگیز برای گروه بود .
تور مشترک انها با گروه های rage aginy the machine در اروپا وrolling band در امریکا باعث شد تا گروه
مورد توجه محافل موسیقی امریکا قرار گیرد. در سال 1993 البوم undertow با اشعاری پر مغز و مفهومی
واهنگسازی تجربی و جسورانه انتشار یافت . با این البوم گروه tool موفق به دریافت جایزه
پلانتیوم از جشنواره موسیقی لولاپالوزا شد . در سال 1996 البوم aenima با حضور جاستین چانسلور justin chansellor بیسیست جدید گروه ساخته شد
در همین سال عنوان بهترین موسیقی سبک راک اروپا و امریکا به اینالبوم داده شد . در
دسامبر سال 2000 مجموعه ای از اجراهای زنده
ی چند اهنگ منتشر نشده و چند اهنگ از البوم های قبلی گروه به نام salival در اختیار علاقمندان قرار
گرفت که در حقیقت این البوم نشانه قدرت و توانایی گروه در اجرای بی کم وکاست و
زیبای ترانه ها - به صورت زنده به حساب می اید . وسرانجامدر سال 2001 البوم lateralus - به عنوان اخرین کار گروه تا
این زمان - با موسیقی و اهنگسازی متفاوت و در حقیقت متکامل روانه بازار شد . tool در لغت به معنای ابزار و
نیز تهذیب است. که در واقع می توان موسیقی و اشعار این گروه را وسیله و ابزاری
برای خود شناسی و جهان شناسی به شمار اورد.
بیو گرافی اعضای گروه
مینارد جیمز کینان
meynard james keenan با نام اصلی
james herbet keenan متولد اوریل 1964 در راونا
ravena :
پدرش معلم دبیرستان بود . خوانواده او ار معتقدان یکی از فرقه های
مسیحیت به نام بپتیسم
baptism بودند . در 12 سالگی از طرفداران پر وپا قرص kiss
به شمار می رفت . او دوره دبیرستان را در اسکات ویل میشیگان به پایان
رساند و در سال 1982 وارد ارتش شد . در این دوره وارد باشگاه ورزش های صحرایی ارتش
شد. باشگاهی که با شعار من دروغ نمی گویم تقلب نمی کنم دزدی نمی کنم و کسانی که
چنین میکنند را تحمل نمی کنم . مورد توجه میتارد قرار
گرفته بود در سال 1984 با ترک ارتش در اکادمی هنر های مفهومی کندال میشیگان ثبت
نام کرد . او در دهه هشتاد در گروه های
texant...,anarchronistic dynasty در مقام وکال فعالیت کرده است .سپس به لوس انجلس نقل
مکان کرد و در این شهر مدتی را با دیو ماستین dave
mustin خواننده و گیتاریست و مغز متفکر گروه mega
death همخانه بود. بعد ها پس از همسایگی با دنی کری و اشنایی با ادام جونز
گروه tool راپایه گذاری کرد میناد در
حال حاضر در گروه
aperfect circle نیز کار میکند .
به عقیده من موسیقی قدرتی است در درون خودش که به یک روزنه خروج با
واسطه نیاز دارد . در این صورت ما فقط واسطه هستیم.
دنی کری
danny carey :
با نام اصلی
daniel edwin carey متولد اول می 1961 در پایولا paola کانزاس متولد شد.
پدرش کارشتاس بیمه و مادرش معلم مدرسه بود . از 10 سالگی نواختن درامز را با
یک اسنیر snare اغاز کرد . در سیزده سالگی
اولین مجموعه ی درامز خود را خریداری کرد . سه سال در دانشگاه میسوری موسیقی خواند . جغرافیا و علوم
ماوراءالطبیعه نیز از دیگر علایق علمی از به شمار می امدند . او عضو تیم بسکتبال
دانشکده بود و به رغم پیشرفت قابله ملاحظه در این رشته موسیقی را انتخاب کرد . در
سال 1986 به لوس انجلس نقل مکان کرد او چهار سال در گروه های مختلف به طور نه
چندان جدی به نواختن درامز پرداخت و همزمان در یک شرکت ضبط موسیقی کار کرد تا
اینکه در سال 1990 به گروه tool
پیوست .او در لوس انجلس در همسایگی مینارد زندگی می کرد . دنی کری به
گروه هایی به نام زایوم zaum
نیز همکاری داشته است و بیلی کوپن
billy cophan از نوازندگان مورد علاقه اوست . (( ما از معدود گروه هایی هستیم که
مجبور نشده ایم بر اساس مد روز کار کنیم و همواره توانسته ایم هنر را در درجه اول
قرار دهیم.
ادام جونر adam
jones :
با نام اصلی adam thoma jones متولد 15 زانویه 1965 در لیبریتی ویل در ایلی نویز است .
در کودکی ویولون می نواخت . سپس در گروه
electric ships به نواختن بیس bass پرداخت . او بعد از اشنایی با تام مورلو tom
morello گیتاریست گروهrage against the machine نواختن گیتار را اغار کرد و
همزمان در رشته فیلم سازی به تحصیل پرداخت . او در بخش جلوه های ویzhe فیلم هایی چونterminator ll وjurasic park lll همکاری داشته و کلیپ های
ویدیویی گروه tool تماما ساخته و پرداخته ی
ذهن خلاق اوست . او در لوس انجلس با مینارد
اشنا شد و این اشنایی منجر به شکل گیری گروه tool
در سال 1990 شد . اشنایی تام مورلو سهم به سزایی در پیشرفت هنری و
اشنایی او با دنی کری داشته است
ما همه منحصر به فردیم و نظرات خودمان را داریم ما دور هم جمع شده ایم
و انچه را که شما به عنوان tool
میشنوید تولید می کنیم.
پل دامور paul
d'amour:
متولد 12 ماه می 1967 در اسپوکین واشنگتن است . او که موسیقی را با
نواختن گیتار الکتریک اغاز کرد برای ورود به عرصه سینما به مهد این صنعت - لوس
انجلس - امد . ولی پس از اشنایی با ادام جونز و موسیقی محکم و پر قدرت tool به عنوان نوازنده بیس bass به انان پیوست .پل دامور
پیش از این در گروه های king
of oblivion و failure گیتار نواخته است . او در
سال 1994 پس از انتشار
undertow از گروه جدا شد . و علت این جدایی نه اختلاف فکری بلکه گرایش شخصی او
به نوعی موسیقی ملایم تربود. او پس از این جدایی از tool
گروه lusk
را تشکیل داد و دراین گروه به نواختن ساز اصلی خود یعنی گیتارپرداخت .
عقیده ی او(بزرگترین وجه تمایز انسان ها طرزتفکر انهاست که یک موسیقی
خوب می تواند انها را برای لحظاتی همسو کند.))
جاستین چانسلور
justin chansellor :
او در 19 نوامبر 1971 در انگلستان متولد شد . در سن 8 سالگی نواختن
گیتار را اغاز کرد . 14 سال سن داشت که به همراه چند تن از دوستانش گروه peach راتشکیل داد. سال 1992 در
نیو یورک با گروه tool
و اعضای ان اشنا شد . دو سال بعد یعنی 1994 به همراه گروه tool اجرایی مشترک را در اروپا
راه اندازی کرد . همان سال پس از جدایی پل دامور از گروه tool
گروه با جاستین وارد مذاکره شد . او ابتدا از پیوستن به گروه tool امتناع کرد اما هنگامی که
گروه peach 6 ماه پس از اجرای مشترک با
گروه tool از هم پاشید جاستین به
پیشنهاد گروه جواب مثبت داد و در سال 1995 به انها پیوست .
((من هرگز در چنین جمعی نبوده ام . جمعی که به لحاظ روحی و شخصیتی و
اعتقادی بسیار متفاوت باشند و ضمنا این توانایی را داشته باشند که اختلافات خود
رابه صورتی همه جاتبه همساز کنند و انها را به صورت قدرت خلاقه مثبت در اورند.
با تشکر..بابک.ج
جدا مانده...4
ابری بیگانه هر روز با تردیدی به سراغم میاد چشمانش تر است.نفس حبس می کند.سیاه میشود دوباره نفس می کشد.می دانم بر روی اتاقم است در کوچه پشت سرم ...وقت سیگار کشیدن نزدیک تر از هر سایه با من است.خبری دارد خبری بدتر از هر کلاغ درشت تر از دو جفت چشم جغد.اگر بگویید من تمام میشوم مثل خود او مثل ما...
بابک.ج
مثله یاد گرفتن گره کفش بود ... دوباره گچ گرفتن تو دست.چش چش دو ابرو ...
مثله اولین بارها بوی خوش ندیده کندو می داد ...بوی خوش سیب یخچال
او همه واژه لمس ها ی یک شعر روسی را در خود جا داده بود...
بی نصیحت بود. سبزینه های برگ را بی دم کردن می چشید...مثل یاد...
بابک.ج
آرماگدون فرهنگی هنری...آه روی شیشه ها
در هفته ای که گذشت خبری از فرهنگ هنر به گوش رسید بیشتر به تجربه بر خورد .چون خبر حاوی هنر زیر زمینی اعتراضی بود. که بیشتر شبیه هزل واره های دوره حسن کچل شباهت داشت تا هنر معترض.القصه...حسین رجبیان فیلم ساز مازندرانی که(( نه هنرمند هم که نمی شود گفت ))کسی که به مغازه رفته است یک عدد دوربین خریده است.تصمیم به سختی کبری می گیرد که فیلم بسازد.فیلمی بلند به قد قواره چهل متر چیزی که به آن سینما می گویند.شروع کرد اول یک توهم نوشت بعد یک توهم رزومه ای از خود درست کرد شروع به فعالیت کرد با پولهای باد ...پروژه ایی که یک هفته دوام نیاورد چه از لحاظ ساختاری چه از لحاظ تولید نام فیلم مذکور که بیشتر شبیه لطیفه نامه است آه روی شیشه ها است.تراژدی ماجرا از آنجا آغاز می شود که هر کسی یک فیلم می بیند جیب پدر با چند تا مه و کوه دو تا آدم استخدام می کند تصمیمی به درست کردن شبه فیلم می کند.که در آخرم عده ای که واقعا زحمت می کشند به اسم کسان دیگر یا دیده نمی شوند یا....نکته آخر آه روی شیشه ها در استان مازندران کلید خورد که به نظر این جانب طرح و ایده آقای ح.رجبیان می توانست تله خیلی عالی برای شبکه مازندارن باشد حیف که جوایز در انتظار این گونه از فعالان عرصه هنر باد آورده نمی گذارد ما انسان های بی فرهنگ و سخن چنین فیلم ها را روی پرده ببینم...به امید آنکه مسؤولان امر به این گونه فیلم ها که به طرز عجیبی مجوزهای مجازی دریافت می کند یک رسیدگی انجام دهند...چون اگر نیت مولف استفاده از منطقه سوژه خیز خاورمیانه است. حداقل از یک گروه از انسانهایی که به پروژه دعوت میشوند به شود جایی از آنها دفاع کرد.درد این گونه بی هنری ها را جایی بشود جبران کرد..به امید آروز که توهم و عقده جایزه گرفتن با فیلم های یی سرو ته مه و کوه جاده تصاویر کارت پستالی یک خاطره جهان سومی باقی بماند...
باتشکرب.ا.م.ن.ا.پ.و.
گفتوگوي برناردو برتولوچي
با فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد اگر زنده بود اکنون
سنِ برنادو برتولوچي کارگردانِ نامآورِ سينماي ايتاليا را داشت و شايد آوازهاش از او
بلندتر بود. برتولولوچي در نيمة اولِ سال 1345 چند ماه قبل از حادثة مرگ فروغ به ايران
آمد. آن دو علايق کمابيش مشترکي داشتند: شعر ميسرودند و فيلم ميساختند. برتولوچي
به ايران آمده بود تا فيلم مستندي براي شرکتهاي نفتي بسازد، و به واسطة آشنايياش با
ابراهيم گلستان و فروغ فرخزاد در جشنوارة سينماي مولف - پزارو، بار ديگر، با فروغ ديدار و گفتوگو
کرد. گفته ميشود که فيلمبردارِ برتولوچي از گفتوگوي آنها در «سازمانِ فيلم
گلستان» فيلمبرداري کرده است، که اثري از آن، تا اين زمان،
به دست نيامده است. اما نواري از اين گفتوگو موجود است، که برتولوچي به فرانسه از فروغ
سه سوال ميکند، و فروغ به فارسي پاسخ ميدهد. متن اين گفتوگو، عيناً، از روي
نوار وانويس شده و اصالتِ بافتِ جملهها و لحنِ فروغ حفظ شده است.
س. برناردو برتولوچي:
چه رابطهاي ميان روشنفکرانِ ايراني با مکتبهاي ادبي و همچنين با مردمشان وجود
دارد؟
ج. اصولا رابطة ميان افراد يک جامعه
موقعي ميتواند ايجاد بشود - يک رابطة معنوي - که يک مقدار ايدهآلهاي معنوي،
ايدهآلهاي مشترکِ معنوي، توي جامعه وجود داشته باشد، و در جامعة ما فعلا يک
همچون حالتي اصلا نميتواند باشد، براي اينکه ما در يک دورة تحول زندگي ميکنيم؛
يک دورهاي که مقدار زيادي از مسايل اخلاقي، تمام مفاهيم اخلاقي، هرچيزي که به
اصطلاح پيش از اين سازندة جامعه، سازندة روحيات جامعة ما بوده، اينها، همهاش
درهم ريخته و حالا چيزهايي مختلفي جاي آنها هست. حتي ميان خود روشنفکران مملکت ما
هم باز رابطه وجود ندارد، به خاطر اينکه، گفتم، آن چيزي که ميتواند اين رابطه را
ايجاد کند، يک هماهنگي است در يک سلسله افکار، ايدهآلها، آرزوها، خواستها و هدفها
که وقتي اين هماهنگي وجد نداشته باشد، طبيعي است که اين رابطه هم نميتواند به
وجود بيايد، و بنابراين اصلا رابطهاي نيست. يک روشنفکر ايراني تماشاچي جامعهاش
است، يک جامعهاي که تقريبا بهش پشت کرده. روشنفکر آدمي است که در درجة اول يک
فعاليتهايي ميکند براي يک مقدار پيشرفتهاي معنوي. به اين آدمها بيشتر ميشود
گفت روشنفکر تا آدمهايي که يک سلسله فعاليتهاي مثلا تکنيکي ميکنند، مثلا فعاليتهاي
اقتصادي ميکنند، فعاليت ميکنند براي مثلا بالارفتن يک سلسله ساختمان، بهوجود
آوردن يک سلسله کارخانه، بهوجود آوردن يک سلسله چيزهايي که يک مقدار رفاه اقتصادي
تو زندگي مردم ايجاد ميکند. روشنفکر، به نظر من، آدمي است که فکر ميکند براي حل
مسايل معنوي زندگي...ما گفتيم روشنفکر ايراني -پس مسئله محلي شد، مربوط ميشود به
ايران- من دربارة آنجايي که دارم زندگي ميکنم، و راجع به آدمهايي که اطرافم
هستند صحبت ميکنم و اين مسئله را قضاوت ميکنم.
س. برناردو برتولوچي:
به نظر ميرسد که فيلم شما دربارة جذام و جذاميها است، اما شما قصد بيانِ موضوع و
مفهومي عميقتر از مسئلة جذام داشتهايد.
ج. بله، اين طبيعي است که اگر من فقط
ميخواستم يک فيلمي راجع به جذام درست کنم، خُب، يک فيلمِ محدود به مسئلة جذام و
جذامخانه ميشد، يک فيلم جدي ميشد، ولي اين محل براي من يک نمونهاي بود، يک
الگويي بود از يک چيز کوچک و فشرده شدهاي از يک دنياي وسيعتر با تمام بيماريها،
ناراحتيها و گرفتاريهايي که در آن وجود دارد، و من وقتي که ميخواستم اين فيلم
را بسازم سعي کردم که به اين محيط با يک همچو ديدي نگاه کنم.
س. برناردو برتولوچي:
آيا در ايران با مسايل زيادي روبهرو هستيد؟
ج. طبيعي است. اگر که اسم اين دوره را
بشود گذاشت دورة شلوغ خُب، پس بايد گفت که ما به انتظار نتيجة بالارفتنِ اين ساختمانهايي
هستيم که به اصطلاح براي ايجاد يک مقدار پيشرفت مملکت لازم است، و منتظر نتيجة اين
بالا رفتنها، و اين ساختنها هستيم.
ازکتاب شناخت نامة فروغ - شهناز مرادي کوچي- نشر قطره
فیلم مورد بحث فروغ و برتولوچی این خانه سیاه است.که یکی از شاهکارهای سینمای ایران جهان محسوب میشود که فروغ فرخزاد در مقام کارگردان و ابراهیم گلستان در مقام تهیه کننده با یکدیگر همکاری داشتند.
هاینریش هاینه
![]()
هاینریش هاینه Heinrich Heine (۱۸۵۶-۱۷۹۸) شاعر آلمانی متولد دوسلدورف در سال ۱۷۹۷ میلادی. تحصیلات اولیه ی او در شهر بن در رشته ی حقوق بود. نمونه های شعر ناب او در سفینه ی بدیع شعری Gedichte منتشره در ۱۸۲۲ و به ویژه در جُنگ دیگر شعری به نام Buch der lieder منتشره در ۱۸۲۷ و نیز مقالات عالمانه و روشن بینانه ی او در نشریه ی رایزه بیلدر Reisebilder کافی بود که هاینریش هاینه را بر تارک ادبیات آلمان بنشاند. هاینه، سالیانی چند را پس از ۱۸۳۱ به عنوان خبرنگار جراید پیشرو آلمان در مهد هنرپرور پاریس گذرانید و همان جا بود که بازی سرنوشت اوژنی میرا –دخترک کفش فروش پاریسی- را سر راه او قرار داد؛ که گرچه زنی عامی و کم سواد و افراط کار می نمود ولی علاقه ی مفرط و بی ریای وی به شاعر، به زندگی هاینه رونقی به سزا بخشید. اشعار عاطفی و غنایی و پرشور هاینریش هاینه در کارگاه خداوندگاران بزرگ موسیقی امثال شوبرت، لیست، ریچارد اشتراوس و به ویژه در بهترین شاهکارهای اپرایی شومان به کار گرفته شده و متفکرین غرب، نقش صادقانه و سازنده ی او را در پیکار با بی عدالتی و دفاع از آزادی و عنایت به ارزش های بشری انکار نمی کنند. و اگر قریب به هشتاد سال بعد، در اوج عظمت و قدرت بی سابقه ی رایش سوم، فاشیسم در آلمان منفور بود و صدها هزار آلمانی ناگزیر به جلای وطن و مقابله با میلیتاریسم نازی شدند و در این رهگذر سر و جان باختند، سهم امثال هاینه را در تقویت مبانی دموکراسی و پرورش میراث های ارزشمند قومی خود نباید از یاد برد. هاینه در هشت سال آخر عمر به علت فلج کمر زمینگیر بود؛ با این حال هرگز قلم از کف او نیفتاد و قلب او پیوسته از شراره ی عشق و شور جوانی و شوق به زندگی لبریز بود.
منبع: بولد، آلن (۱۳۵۶): شعر اجتماعی، ترجمه و تلخیص: هوشنگ باختری، تهران: جاویدان، چاپ اول، صص ۲۱-۱۷
این شعر یکی از شاهکارهای هاینه می باشد لطفا چندین بار بخوانید...
وعده
آزادی با پاهای برهنه، کوفته، آماس کرده، شگفت زده،
و تُف بر سر و روی افتاده، لنگان لنگان گام بر می دارد.
اما سرت سلامت باشد! روزی کفش به پا خواهی داشت،
و شاید هم –کسی چه می داند؟- جوراب.
آزادی، روزی تو نیز کلاه گرم خواهی داشت
با لبه های بلند برای حفاظت گوش ها؛
آن گاه تو را در راه ها
از بادها و توفان ها باکی نخواهد بود.
و مردم دیگر به دریغ و افسوس در برابرت سر تکان نخواهند داد؛
حتی چه بسا تو را به خانه ی خود راه دهند و اطعام کنند...
ببخشید که سریع گاهی با لغزش...ویراستار به سربازی رفت ما ماند ایم این حوض مجازی... باتشکر.بابک.ج
برای دخترکان روستای کُرد نشین ,شین پیران شهر...که به قصه ی ققنوس نرسیده ناخواسته ققنوس شده اند...شین در زبان کُردی یعنی گریه و فریاد...
...دخترکانم, کُردانم کجایید... چرا چنیین آشفته و خاکسرتی هستید. مگر گریه هاتان شما را خاموش نکرد...زمزمه های دهقان فداکار شما را در آرام ترین خواب نوازش نکرد .شین نام روستای شماست چرا به شین نشسته اید...چه شور و تلخ میگرد مادرت... مادرانِ تان... پدر ها در مه می گیرند میان چِریکه ها میان هُورام ها...به گمانم شما ها خواب ببینید خواب آن سه پری...فقط اگر این درد میگذارد چشمانتان را لحظه ای ببندید...یک پری رفت با بالهایی سوخته... شما بمانید که من امشب تا آخر همین لحظه های زشت دنیا در فریادی مه کُش سکوت خواهم کرد. سکوتی به رنگ سکوت.. به قدر همه شما...دخترانم ,کردانم...
نویسنده متن بی نام
«مارسل پروست» در شاهکار «در جستجوی از دست رفته» کمتر دربارهی نویسندههای دنیای واقعی نظر میدهد. اگر هم هر از چند گاهی دربارهی نویسنده یا نقاش یا هنرمندی صحبت کند، از کسی مثال میآورد که ساخته و پرداختهی خودش است، افرادی همچون «الستیر» نقاش یا «بارون دو شارلوس» و دیگر شخصیتهای رمان «در جستجو». اما با این همه، میتوان قسمتهایی را یافت که هنرمندانه گریز زده و دربارهی کسی هر چند کوتاه صحبت کرده است. یکی از این قسمتها، که به نظرم بسیار جالب و در عین حال مهم است، حرفهایش دربارهی «داستایفسکی» است که بیشتر آنها را در کتاب «اسیر» از مجموعهی «در جستجو» به میان میآورد، جایی که با «آلبرتین» مشغول گفتوگو است و حرف به ادبیات میکشد و «پروست» در قالب راوی، دربارهی «داستایفسکی» و کمی هم «استاندال» صحبت میکند. در شروع بحثی که در همین رابطه با «آلبرتین» میکند، تشابهی بین «آفرینش» دنیای نقاشی «یان ورمیر» و «داستایفسکی» میبیند که آن را این گونه بیان میکند:
«اما به زیبایی تازهای برگردیم که داستایفسکی به دنیا ارائه کرده. همان طور که در کارهای ورمیر آفرینش جان خاصی، و همینطور رنگ خاصی برای پارچهها و مکانها را میبینیم، در کارهای داستایفسکی هم فقط آفرینش شخصیتها نیست، بلکه آفرینش انواع خاصی از مکانها و خانهها هم هست، واقعا که خانهی قتل در جنایت و مکافات، با دوورنیک، به همان اندازه خارقالعاده است که شاهکار خانهی قتل در ابله، خانهی تاریک و بسیار دراز و بلند و بسیار وسیع روگوژین که ناستازیا فیلیپوونا درش به قتل میرسد، نه؟ این زیبایی تازه و وحشتناک که یک خانه، این زیبایی تازه و مرکب چهرهی یک زن، این است آن چیز یگانهای که داستایفسکی نصیب دنیا کرده، و شباهتهایی که بعضی منتقدان ادبی بین او و گوگول و همینطور پل دوکوک برقرار میکنند به نظر من هیچ به درد نمیخورد، چون هیچ ربطی به این زیبایی پنهان ندارد. وانگهی، این که به تو گفتم صحنهی واحدی در رمانهای مختلف هست، وقتی رمان طولانی باشد همچو صحنههایی در بطن یک رمان واحد هم تکرار میشود. خیلی راحت میتوانم نشانت بدهم که در جنگ و صلح، بعضی صحنههای داخل کالسکه…»
در جای دیگری و در چند پاراگراف بعد این حرفها، «آلبرتین» دربارهی داستایفسکی سئوالی از «راوی» میکند که جواب راوی به آن خواندنیاست. «آلبرتین» میپرسد: «ببینم، داستایفسکی هیچوقت کسی را نکشته؟ اسم همهی رمانهایی را که ازش خواندهام میشود گذاشت: سرگذشت یک جنایت. فکر و ذکرش جنایت بوده، طبیعی نیست آدمی مدام از این موضوع حرف بزند.» که «راوی» در این رابطه به «آلبرتین» جواب میدهد: «فکر نمیکنم، آلبرتین عزیزم، زندگیاش را خوب نمیشناسم. شکی نیست که مثل همهی آدمها گناه را، به هر حال به شکلی، احتمالا در شکلی که قانونا ممنوع بوده، شناخته. به این تعبیر او هم، مثل قهرمانهایش، یک کمی جنایتکار بوده، قهرمانهایی که البته به طور کامل هم جنایتکار نیستند و محکومیتشان با شرایط مخفف همراه است. گو اینکه لازم نبوده خودش جنایتکار باشد. [...] در آثار داستایفسکی من چاههایی میبینم که بیش از حد عمیق است، آن هم دربارهی بعضی نقاط دور افتاده جان انسان. اما آفریننده بزرگی است. اول از همه، دنیایی که ترسیم میکند واقعا به این میماند که خود او خلقش کرده باشد. همهی این دلقکهایی که مدام میبینیم، همهی آدمهایی مثل لبدوف، کارامازوف، ایووگلن، سگروف، گروه گروه آدمهای باورنکردنی، بشریتی است که از آدمهای گشت شبانه رمبراند هم عجیتتر است. اما شاید هم که عحیب بودنش از نقطه نظر واحدی باشد، یعنی از نظر نورپردازی و لباس شخصیتها، یعنی که در نهایت خیلی هم رایج باشد. در حال، بشریتی است سرشار از حقیقت و عمیق و منحصر به فرد و فقط هم به داستایفسکی تعلق دارد. دلقکهایش، تقریبا به این میماند که کاربردشان دیگر وجود نداشته باشد. مثل بعضی شخصیتهای کمدیهای باستانی، در حالی که چقدر هم نشاندهندهی جنبههای حقیقی جان بشرند! چیزی که مرا واقعا آزار میدهد، شیوهی مطنطنی است که در گفتهها و نوشتهها دربارهی داستایوفسکی به کار برده میشود. هیچ توجه کردهاید که خود پسندی و غرور در شخصیتهای او چه نقشی دارد؟ میشود گفت که از نظر او عشق و نفرت عمیق، نیکدلی و خیانت، کمرویی و گستاخی، هر دو حالتهایی از یک ویژگی، یعنی همان خودپسندیاند…»
و نکتهی جالبتری هم وجود دارد و آن قسمتی است که دربارهی تاثیر پذیری «تولستوی» از «داستایفسکی» حرف میزند. جایی که میگوید: «میدانید که تولستوی خیلی از داستایفسکی تقلید کرده و خیلی از چیزهایی که بعدا در آثار تولستوی بتفضیل و با زبان شکوفا بیان میشود در آثار داستایفسکی به صورت فشرده، هنوز فشرده و عبوس، وجود دارد. در داستایفسکی همان مایههای آغازینی را میبینم که در آثار استادان بدوی نقاشی تاریک و عبوس است و شاگردانشان آنها را روشن وملایم میکنند.»
توضیح: همهی عبارتها از کتاب «اسیر» از مجموعهی «در جستوجوی زمان از دسترفته» نوشتهی «مارسل پروست»، ترجمهی [استاد] مهدی سحابی – صفحات ۴۴۰ تا ۴۴۵
منبع. سیب گاززده
گروه نیروانا که یکی از محبوب ترین گروه های دهه 90 است در سال 1988 در Aberdeen واشنگتن در امریکا تشکیل شد و اعضای ان را Kurt Cobain که در 20 فوریه 1967 در Hoquiam به دنیا امد و در 5 اوریل 1994 در سیاتل خودکشی کرد . Krist Novoselic نوازنده گیتار باس متولد 16 می 1969 و Dave Grohl نوازنده درامز متولد 14 جون 1969 تشکیل می دهند . کرت توضیح می دهد که Grohl در واقع حدودا ششمین درامر ما بود که قبلا با گروه های دیگری کار کرده بود و بعد به ما پیوست . این گروه سه نفره پس از مضای قرار داد با کمپانی Seattle- based Sub pop Records اولین اهنگ خود را با نام Love Buzz/Big Cheese را منتشر کردند.
Jason Everman که دومین گیتاریست انها بود و بعد ها در البوم Bleach به آنها پیوست و دستمزدی حدود ششصد دلار داشت . با وجود انکه عکس او روی جلد چاپ شد اما در ضبط نهایی هیچ قطعه ای را نزد و می خواست که به Mind Funk . Soundgarden یا Shunk بپیو ندد . این مجموعه توانایی نیروانا را در هماهنگ کردن ریف های سنگین و ملودی ها نشان داد و به سرعت بر تعداد هواداران شان افزود .
Channing درامر اول انها پس از یک تور اروپایی گروه را ترک کرد . پیدا کردن جایگزین برای اون سخت به نظر می رسید . اما Dan Peters از Mudhoney موقتا به انها پیوست . او در سال 1990 نیروانا را برای تک اهنگ Silver همراهی کرد . دیو گرول درامر جدید با ورود خود حسی از پایداری و دوام به گروه بخشید . گروه با ترکیب جدید خود کمپانی Geffen Records قرار دادی ابرومندانه می بندد . بستن این قرار داد البوم Nevermind را در پی داشت که موجب انفجار نام گروه در سطح جهانی شد . البوم مجموعه ای از قطعات مبهوت کننده بود که مرز های پیشین را در هم می شکست . خصوصا با ساختار متن Slow verse/Fast Chorus ان هم نیز این البوم ( زیر فرهنگ )((sub cultura Grunge ان را از زیر زمین بیرون اورد . و در سال 1992 در صدر جداول امریکا قرار گرفت و سایه ای بر کسانی چون مایکل جکسون (منو ببخشید که اسم این مرتیکه چندش اور رو اوردم ) و Dire Straits انداخت . نخستین قطعه البوم با نام Smells Like Teen Spirit در انگلستان رتبه اول را کسب کرد و پس از ان تحسین و مقبولیتی همه گیر را نصیب نیروانا کرد . در سال 1992 کرت با Courtney Love ازدواج می کند و حاصل ازدواج انها دختری با نام (فرانسیس) است . بسیار قابل پیش بینی بود که کرت با چنین محبوبیتی سخنگوی نسل خود شود . نخستین داستان بزرگ انها زمانی بود که مقاله ای در Vanity Fayre به چاپ رسید و در ان ادعا شد که Love در زمان بارداری هروئین مصرف می کرده و این باعث شد که انها در ماه اول تولد فرانسیس اجازه تنها ماندن با فرزندشان را نداشته باشند .
مصاحبه های انها بازگو کننده دشواری های پیش امده بر سر ضبط البوم بعدی بود که البته شایعه مصرف مواد مخدر به وسیله کوبین که به گفته خودش برای تسکین دردهای شکمی اش بود ... در ان بی تاثیر نبود . در همان زمان ضبط In Utero هم با مشکلاتی همراه شد به طوری که وقتی البوم منتشر شد تاثیر ان مثل Nevermind سریع نبود هر چند اهنگ سازی کوبین در قطعاتی چون Penny Royal tea . All Apologies و Rape me پیشرفت کرده بود .
انتشار MTV Unplogged در نیویورک راحتی اندکی به هواداران کوبین بخشید زیرا اجرای این برنامه نشان از درک و همشمندی خواننده داشت . در این برنامه گروه تعداد زیادی از قطعات دیگران را دوباره اجرا کرد و با اجرای تازه از قطعات خود و برنامه ان شب را به یکی از احساس بر انگیز تزین صحنه ها و اواهای دهه 90 بدل کرد .حرکت به سوی نابودی در سال 1996 افزایش یافت . به طوری که پیش از ان که به سیاتل برگردد و در پنجم اوریل خودکشی کند . در حین اجرای کنسرت در ایتالیا به کما فرو رفت که تماما نشان از یک خودکشی ناموفق داشت.
مردی که مدت زیادی با این نظریه که نیروانا فقط یک گروه پانک است مخالفت شدید می کرد عاقبت بدست موفقیتی که او و گروهش را پشت سر گذاشت نابود شد . پس از مرگ کرت کوبین اعضای گروه هر کدام سعی کردند گروه های خود را تشکیل دهند و یا به کسان دیگر بپیوندند .
نیروانا را میتوان پرچم دار و سلطان سبک (( گرانج )) نامید که تاثیر به سزایی بر گروه هایی که پس از آنها فعالیت خود را شروع کردند داشت.
تشکر...بابک ج