اردیبهشت 71
پابلو
نرودا
فراموشی...
ترجمه : احمد پوری
تمامی عشقم را
در جامی به فراخی زمین
تمامی عشقم را
با خارها و ستارهها
نثار تو کردم
اما تو با پاهای کوچک، پاشنههایی چرکین
بر آتش ان گام نهادی
و آن را خاموش کردی
آه عشق سترگ، معشوق خُرد من
در پیکارم از پای ننشستم
در ره سپردن به سوی زندگی
به سوی صلح، به سوی نان برای همه
لحظهئی درنگ نکردم
اما تو را در بازوانم بلند کردم
و بر بوسههایم دوختم
و چنان در تو نگریستم
که دیگر هیچ انسانی در دیگری نخواهد نگریست
آه عشق سترگ، معشوق خُرد من
تو توان مرا نسنجیدی
توان مردی را که برای تو
خون، گندم و آب را کنار گذاشت
تو، او را اشتباه کردی
با پشۀ خردی که بر دامنت افتاد
آه عشق سترگ، معشوق خُرد من
گمان مبر
که چشمانم در پی تو خواهند بود
آنگاه که در دوردستهایم
بمان، با آنچه برایت جا گذاشتم
بگذر، با عکس اندوهزده من در دستانت
من همچنان پیش خواهم رفت
در دل تاریکیها جادههای فراخ خواهم ساخت
زمین را نرم خواهم کرد
و ستاره را نثار گام آنهائی خواهم کرد
که از راه میرسند
در جاده بمان
شب برای تو فرا رسیده است
شاید در سپیده دم
همدیگر را باز یابیم
آه عشق سترگ، معشوق خرد من…
بالای فرم
از یاد بروم ...
برگردان: آزاده کامیار
من صدای شمایانم، هُرم نفسهاتان
بازتاب چهرههاتان
لرزش پوچ بالهایی که نیست
من تا پایان با شما هستم، هر چه که پیش آید،
از این روست که اینچنین به اشتیاق دوستم میدارید
حتا وقتی به زانو افتاده باشم یا دست به گناه آلوده باشم
از این روست که بیلحظهای تردید بهترین فرزندانتان را
تقدیمم میکنید
از این روست که هرگز، هرگز و هرگز از من نمیپرسید "کجاست طفلک من؟"
این دود آتش ستایشهای شماست
که دیوارهای خانهٔ تا همیشه متروک مرا سیاه میکند
آنها میگویند- بیش از این نمی توان نزدیک بود
بیش از این نمیتوان عشق ورزید
و من مثل سایه که بخواهد از تن جدا شود
مثل تن که بخواهد از جان جدا شود
میخواهم که از یاد بروم...
بالای فرم
بيدادگري، اين زمان با گامي استوار پيش ميرود
ستمگران، خود را براي صد قرن تجهيز مي كنند
زور، قول مي دهد چنين كه هست مي ماند
جز صداي فرمانروايان ستمگر، هيچ صدائي طنين نمي افكند
و در بازارها، استثمار بانگ بر مي دارد:
اينك، تازه من آغاز مي كنم
اما از استثمار شدگان اكنون بسياري مي گويند:
آنچه ما مي خواهيم هرگز شدني نيست
اگر زنده اي، مگو هرگز
هيچ يقيني را يقين نيست
چنين كه هست نمي ماند
پس از ستمگران، ستمديدگان سخن خواهند گفت:
چه كسي را ياراي آنست كه بگويد هرگز
از كيست كه استثمار دوام مي يابد؟ مـا
از كيست كه استثمار معدوم مي شود؟ باز هم از مـا
اگر از پاي افتاده اي برخيز
اگر شكست خورده اي، باز بجنگ
آنكس كه جايگاه خود را شناخت
چگونه ميتوان بازش داشت؟
چرا، كه شكست خوردگان امروز، فاتحان فردايند
و هرگز، به هم امروز تبديل مي شود
برتولت برشت شاعر و نمايشنامه نويس آلمانی که در دوران بحراني قدرت گرفتن هيتلر و
ظهور فاشيسم در جنگ دوم جهاني حضور موثر فرهنگی داشت. او تجربه ملموس خود را از
ظلم ، فقر، بي عدالتي و ديكتاتوري را آثارش به فرياد پرطنيني عليه نظام حاکم بدل
كرد و اين را چه در اشعار و چه در نمايشنامه ها و همچنين در نگاه انقلابي اش به
شيوه اجراي تئاترمي توان يافت...
بالای فرم


چه چیز موجب قهرمانی است ؟همزمان به استقبال بزرگترین اندوه و بزرگترین