یک فیلم.

هولی مـوتورز 

 

                  

 

پیـش از هر چیز بـاید از لمـوزیـنِ سفیـد حرف زد، کاراکـس به ما می گوید: «نه، این داستـانِ فلـان مایه دارِ حرامـزاده نیسـت که شاید دوسـت داشتید ببینیـد.» دنبـال کردنِ لمـوزیـن، و هر چه که لمـوزیـن نمـادِ آن اسـت، از همـان اوّل به بیـراهه رفتن اسـت. خیلی زود مسیـرِ داستـان عـوض می شود، لحظـه ای که به کمکِ یک تغییـر زاویـۀ دوربیـن، لمـوزیـن تبـدیل به رختـکن بـازیگر می شود. دگـردیسی بعدیِ دُنی لَه وان دقیقـاً نقطـۀ مقـابل این تـاجرِ کله گنـده اسـت: یک پیـرزنِ گـدای رومـانیـاییِ غـوزی. شـاید کامـل ترین شکلِ نمـایش بیگانگی در یک پایتخـتِ غربیِ ثـروتمنـد و محـافظ شده مثـل پـاریـس ! هولی مـوتورز در ذهن خـالقش آغاز می شود، در یک رویـا (تعریف جامع فن شعـرِ کاراکس)، در نوعی ناکامی که همه چیز با هم در آن وجود دارد: یک فـرودگاه و سـوت کشتی ها، اتـاقی در هتل و یک سینمـا، یک جنگل، صـورت های شنـاور در آب، یک سگِ نگهبـانِ تـرسناک، ورزشکـارانِ مایبـریج، و تمـاشاگرانِ خواب آلـود. شعر از آشوب و هیـاهوی این عنـاصر ناهمگون زاده می شود، جایی که دیگر حصـارهایِ فیـزیکی واقعیـت در هم می شکننـد. کاراکس از این اتـاق خواب تصـورناشدنی و بعیـد بیـرون می آید، گذرگاهی مخفی می یـابد که به سینمـایی راه دارد که در آن تمـاشاگران، چشـم بستـه، رو به فیلمی که ما آن را نخـواهیم دید، در سایه روشن نشسته اَند. در این رویـا، همه چیـز وارونه اسـت: انسـان ها بی جاننـد (طـوری که انگـار منجمـدند و گمـان می کنیـم عکس می بینیـم) در حالیکه سینما جانـدار اسـت (زنی عـربـده می کشد، پیـکرهایِ مایبـریج بالـا و پایین می پـرند.) فقـط کودکی، بـرهنه، به سمـتِ پرده نمـایش می رود؛ مخـاطبِ نخستیـن بکر و دسـت نخـورده، مشتـاق و حسـاس به کودکیِ دیگری: کودکیِ هنـر. کمتـر فیلمسـازی جرأت می کننـد مخـاطب هایشـان را اینطـور زیـرِ سـوال ببـرند - بی تـردید جـز گُـدار، و بدون در نظـر گرفتن قضـاوت کم اهمیتی که هانِکه ادعـا دارد - این امّا، جسـارتِ تـوأم با هراس و دلهـرۀ عمیـقِ هنـرمند اسـت، که از خود می پـرسد آیا مخـاطب هایی بـرایِ تمـاشای زیبـایی در جهـان باقی مانـده اَنـد ؟ با این همه، نبـاید تصـور کنیـم که هولی مـوتورز اثرِ شاعـری رنجـور و پُـرتکلف اسـت. حتی بر عکس: اگر فیـلم تـراژیک اسـت، دلخـراش و حزن انگیـز نیسـت؛ به این دلیـل که هرگز با لحـن فاضلـانه ای کسی که می خواهد به ما درس بدهد، بالـاسـرِ مخـاطبش نمی ایستـد. امّا به این خاطر هم هست که فیـلم مدام با طنـز گزنده ای تعـدیل می شود. خنـده ای مداوم و بی امـان در هولی مـوتورز هسـت، نیشخنـدی از یأس و نـااُمیـدی. همچنیـن خنـده ای جلـف و آزاردهنـده، خنـدۀ بچه ای چنـدش آور و لـوس و گستـاخ، خنـدۀ کـاراکس. وانگهی، ایـده ای که در فیـلم مستقـر اسـت، کمتـر ایـدۀ مـرگِ سینمـاست (همـان طور که از رویـای بیجـان شـروع فیـلم می تـوان حـدس زد) تا مـرگِ خودِ زیبـایی. این خیلی شاعرانه تـر و جسـورانه تـر اسـت. «می گوینـد زیبـایی در چشم کسی اسـت که می نگـرد،» این را میشـل پیکـولی می گویـد. دُنی لَه وان با پـرسشی جواب می دهد. «ولی خب، اگر دیگر کسی نبـاشد که ببینـد چـه ؟» این را با صـدایی آنقـدر آرام می گویـد که انگار در پهنـه نیسـت می شـود (آیا هنـوز مخاطبـانی هستند که بشنـوند ؟) دنیـایی که کـاراکس بـرایمان تـرسیم می کنـد، تـوأمان شـاد و غم انگیـز و پاره پاره اسـت. دنیایی که داستان ها یکی یکی در آن ناپدید می شـوند، و چیـزی جز تکه هایِ تکه هایی پراکنـده، جز خاطـرات و لـاشه هایی بی سـر و بی دُم، از آنها باقی نخـواهـد ماند. دنیایی که حتی مرده هـا در آن، جز حقِ خِـس خِـس کردن و جان کنـدنی درجا ندارنـد. لمـوزیـنِ هولی مـوتورز با عبـور از پاریـس و حومه ای اعیانی، به بررسیِ فضـا می پـردازد، پیـش از اتمـامِ گشت و گـذارش در اطراف شهـر و با گذشتن از مسیـر گیاه کاری شده ای که خانه های آن به شکل دلگیـر و حـزن انگیـزی شبیه همـند. و زمـان را می پیمـاید (از صبـح تا شـب)، مانند جهـت نمایی در جاده که بی رحمانه خطی اسـت. بدن این شخصیت هزارچهـره، با تغییـر مداوم از یکی به دیگری، کدام خاطـره را حفـظ خواهد کـرد ؟ آیا یازدهمین و آخـرین آواتار، از تجـارت پیشینیـانِ خود بهـرمند اسـت ؟ هیچ قطعیتی وجـود ندارد، و احتمالـاً به همین خاطـر اسـت که فیـلم زیبـاییِ تـراژیکش را حفـظ می کند. فیـلم در یک صبحگاه با دُنی لَه وان 1 شروع می شود: تاجری مملـو از غرور، درنـده ای غـرقِ خودپسنـدی، و با دُنی لَه وان 11 پایان می یابد: پریشان حواسی در خیـالِ بازگشت به خانه، پیـش خاتواده ای کوچک (و چه خانـواده ای !) و خانۀ حقیـرِ دلنـوازش؛ جایی که ظاهراً اُمیـد و آرزوهایـش به باد رفتـه اَند (پس ما از آن موقعی که هنـوز انسـان نشده بودیـم تکـامل نیـافته ایم ؟) دُنی لَه وان به خانـم رانندۀ لمـوزیـن می گوید «قبـل از نیمه شـب باید بخنـدیم،» انگار که یک شوخی، تنها یکی، می تواند مانعِ این سقـوط تدریجی و بازگشـت ناپذیر به اعمـاق ظلمـت باشد. شاید به همین دلیل اسـت که باید این را از لَه وان شنیده گرفت: «بخـاطرِ زیباییِ ژسـت؛» پاســخ او به این پر ســش که «چرا ادامه می دهید ؟» نه فقـط به بازی کردن، به خلـق کردن، به هنـرپیشه بودن، بلکه حتی صریـح تـر و رُک تـر: چرا به زنـدگی ادامه می دهید ؟ از منظر رومانتیکِ کـاراکس، ما برای زیبـاییِ ژست زندگی می کنیـم. چرا که زندگی بی معنـاست و دقیقـاً چیـزی جز این برایمـان باقی نمی ماند که متقـاعدمان کند به آن ادامه دهیم. نزد او زندگی نه متعـالی اسـت، نه راز آمیـز و نه چیـزی ورای آن نهفته اسـت، در اصـل زندگی نـزد او تمام شـده اسـت. شعر یک ضرورت اسـت، چون زندگی مبتـذل اسـت. جنازه ای که نقش بر آسفالت شده، دیگر چیزی جز یک مُشت گوشت و استخوان نیسـت، به همان بیجانیِ مانکن های تکه پاره ای که زمینِ ساماریِتن پخـش و پَلـا شده اَند. او، محبوب، برایِ همیشه خاموش شده اسـت. بنابراین، چاره ای نمی ماند جز آنکه نعره زنان، مثل تیـر درون لیمـوزین پرتاب شــوی، به مسیـر بازیِ نقش ها ادامه دهی، و اکنون را به شعر تبدیل کنی. از این منظر، می توان گفت فیلم یک مانیفسـت است، که دعوت می کند وقایع را جور دیگری ببینیم، نه از دیدگاه رئـالیسمِ قراردادی و روانشناسانه، یا از دیدگاهِ منطـق دکارتی. دیگر مسئله صـرفاً عمل مکانیکیِ دیدنِ چیزی که برابر چشمانمان است نیسـت، ماشینی برایِ تولید تصاویر و استعاره ها، و بازی کلمات: «تو خوب می دانی که من به عمد این کار را نکردم» - «تو باید به عمد کاری کرده باشــی که این کار را نکنی؛» امّا این ماشین، موتـوری با یک روح اسـت، یک «مـوتـورِ مقـدس»

_______ _______ _______

خندیدن پیـش از نیمه شب؛ نوشتۀ ژان سبـاستین شـووَن؛ تـرجمـۀ راز گلستانی فـرد؛ برگرفته از فصلنامـۀ تخصصیِ سینما (فیلمخـانه) (شمـارۀ 4 و 5)؛ صـ 72 - 77؛ با انـدکی دخـل و تصـرف (احسـانِ آریـا)

_______ _______ _______

لینـکِ دانلـــود:
http://tinyez.com/tt2076220